|
نگاهی به نظرات افلاطون طراح سیستم های سیاسی. چرا افلاطون دمکراسی را بدترین سیستم ها میداند!
دودسته داد و فریاد دمکراسی سر میدهند: اول؛ آنانکه میخواهند با این حیله مردم را فریب بدهند. دوم؛ اکثریت مردم جهان که فریب دسته اول را خورده اند.
پیش درآمد ورود به مبحث
سایت اینترنتی بازتاب مورخ 29 مرداد 1384 برابر 21 آگست 2005 با نقل مختصری از مقاله آقای " اسلاوی ژیژک" اهل اسلوانیا، او را فیلسوف و روانکاو نامدار معاصر معرفی و اضافه کرده نام او در میان 5 پنج تن فیلسوف برجسته دنیاست. البته در سایت رادیو آلمان نیز مختصر اشاره ای به این مطلب و نویسنده شده و احتمالا سایت ها، نشریات و وسایل ارتباطات جمعی بسیاری در جهان به طرح و بررسی این نظرات پرداخته اند. مقاله نامبرده در خصوص مسئله هسته ای ایران است که در نشریه آمریکائی " در این زمان" به چاپ رسیده است. آقای اسلاوی ژیژک در مقاله خود از حق ایران برای داشتن نیروی اتمی صلح آمیز و حتی نظامی دفاع کرده است. در این نوشتار لازم است تا صحبتهای ایشان بعنوان یک فیلسوف و با دیدی فلسفی بررسی شود تا مشخص شود که آیا چنین اشخاصی با چنین دیدگاهها و شیوه تفکر را میتوان فیلسوف نامید و یا اینکه اینها صرفا شخصیت و جایگاه فیلسوفان را خدشه دار میکنند و ضرر آنها از استفاده اشان برای جهان علم و فلسفه و در مجموع برای جهان بیشتر است. اصل کامل نوشته را در سایت نشریه " در این زمان" خوانده ام. لیکن با ورود به بحث مشخص میشود که نیازی به بررسی تمامی مطلب نیست (هرچند بررسی کامل میتواند اشتباهات فاحش بیشتری را عیان کند)، زیرا همین چند نکته ای که در سایت بازتاب آمده بسیار اساسی است و برای شناخت دیدگاه های ضعیف و مملو از اشتباهات ریشه ای این دسته افراد " باصطلاح فیلسوف" کافی میباشد. از طرفی اینها نکاتی ریشه ای هستند که با بررسی اشان میتوان میزان دانش این باصطلاح فیلسوفان را محک زد و دید که متاسفانه میزان دانش اینها از حد هر آدم عامی و کوچه بازاری هم پائین تر است تا چه رسد که فیلسوف نامیده شوند.
اما از آنجائیکه وارد یک بحث فلسفی ناب میشویم به بررسی " ژیژک" وصحبتهای او بسنده نکرده؛ ضمن بررسی ضعفهای اساسی و نقش کاذب و مخرب این افراد و دلیل اینکه چرا نمیتوانند فیلسوف بمعنای واقعی کلمه باشند؛ مختصرا به دیگرانی ازهمین گروه چون "هوسرل" برخودار میشود. همچنین به نقش کاذب و مزورانه بعضی افراد بظاهر منتقد در کشورهای باصطلاح دمکراتیک پرداخته خواهد شد که در این میان سمبل و چهره مشخص زمان حاضر " نوام چومسکی" میباشد. اشاره آخر اینکه این مقاله میتوانست بصورت بسیار گسترده تر و حتی چندین کتاب نوشته شود اما روش نگارش مختصر و کوتاه نویسی و ارجاع درک و دریافت مطالب و مسائل بیشتر به خواننده را مناسب تر و مطلوب تر میدانم؛ هر چند این خود بر مشکل کار میافزاید. از طرفی هرچنداین نوشتار هنوز کار دارد و از جمله کاملا ویراستار نشده و اغلاط املائی و انشائی در آن موجود است اما بدلائلی آنرا بهمین صورت فعلا منتشر کرده تا در آینده ای نزدیک دوباره نویسی و کامل شود.
تیتر مطلب آقای ژیژک چنین است: " به ایرانی هم شانس هسته ای بدهید".
از همین تیتر، آغاز کلام، نکته اولیه، ابتدائی و اشتباه فاحش آقای ژیژک بررسی مقاله ایشان را شروع میکنیم.
جای آن هست تا در همین ابتدا و پیش از شروع هر مطلبی به یک داستان ساده که در دوران ابتدائی درمدارس بما تدریس میشد اشاره شود؛ زیرا شرح حال و چهره واقعی این دسته افراد و حتی سیستم های حاکم و بسیاری موارد دیگر در این زمان را بروشنی بیان میکند و در این نوشتار بسیار مورد استفاده دارد. داستان چنین است که مرد شیادی به محلی میرود که مردم از سواد خواندن و نوشتن محروم بودند و او از این نکته سود برده، مردم را غارت میکرد؛ تا اینکه فرد باسوادی گذرش بدانجا میافتد و با او بمجادله مینشیند. شیاد که از وضعیت مردم آگاه بود به او میگوید که در میدان روستا با او به مبارزه بنشیند. در آن روز هر کدام تابلوئی در دست و آماده نوشتن میشوند. خواسته میشود که بنویسند" مار". شیاد " عکس مار" را میکشد و آن فرد مینویسد " مار". شیاد رو بمردم میکند و میگوید: ببینید که این مردک حقه باز چگونه میخواهد ما را فریب بدهد و این خطوط نامشخص را میخواهد بعنوان نوشته بما بقبولاند. مردم حرف شیاد را تصدیق کرده آن مرد باسواد را با خفت از روستا و محل خود میرانند زیرا عکس مار را بعنوان نوشته قبول داشتند و از خط نویسی بی اطلاع بودند. این داستان یا مثل، سالیان دراز در ذهنم بود و همیشه مشکل بود باور کنم که چگونه ممکن است مردم بدین سادگی گول بخورند. تا اینکه مدت عمر از 40 گذشت و با توجه به چند دهه فعالیت سیاسی و ... متوجه شدم که خود من نیز سالیان دراز توسط چنین شیادانی فریب داده شده بودم که یکی از آنها همان پذیرش کمونیست در سنین جوانی و زمانی بود که فکر میکردم خیلی میدانم و تا پای جان برای آن ایستادم. حتی بعدها نیز بارها و بارها شیادان باعناوین (نام ها یا تیترها) و به عناوین ( با دلایل و استدلالات ) مختلف فریبم دادند. آنقدر این سر بسنگ خورد تا اکنون تقریبا به جائی رسیده که دیگر بسختی فریب اینگونه شیادان، شارلاتانهای سیاسی و یا فیلسوف نمایان کاذب را میخورد. پس با استفاده از تجربه چندین دهه فعالیت سیاسی و فلسفی تلاش میشود تا این دستاوردها در اختیار همه انسانها و در جهت خدمت به بشریت و برای پیشرفت هدفمند و آگاهانه بشر قرار گیرد. بخوبی آگاه هستم، بسیاری کسانیکه این نوشتار را میخوانند، از آنجائیکه تحت القائات همه جانبه شیادان قرار دارند پذیرش این واقعیات برایشان همانند پذیرش " نوشته مار" در برابر " عکس مار" خواهد بود.
شروع بحث با افلاطون
بگذارید از جائی بسیار شیرین شروع کنیم؛ از افلاطون که نوشته هایش انسان را سرحال و شوق میآورد و آنچنان شیرین و گوارا هستند که انسان هرچقدر آنها را بخواند سیر نخواهد شد. هر چند که در آنها اشتباهات و نکات قابل بحث فراوان است؛ اما از آنجا که هنوز مطالب زیادی برای یاد گرفتن درآنها یافت میشود؛ هنوز هم باید آن نوشته ها را مطالعه کرد. همچنین شیوه بحث افلاطون آنچنان زیبا و جالب استکه هنوز میتواند سرمشق خوبی برای همه باشد. از طرفی این نوشته ها، دیدگاه و تفکر انسان و انسانهائی استکه در حدود 2400 سال پیش میزیستند؛ پس باید پذیرفت که چنین انسانهائی همیشه مایه فخر و پیشرفت بشر بوده و هستند اما در مقابل اینان، فیلسوفان کاذب و متظاهر همانند ژیژک، هوسرل و... قرار دارند که به همه چیز لطمه وارد میکنند. هنوز با خواند افلاطون و ارسطو و دیگرانی در سایر کشورها از چین گرفته تا هند و ایران و... تفاوت فیلسوف و متفکر واقعی با کپیه های کاذب مشخص میشود. در یک مقایسه ساده معلوم میگردد که چگونه آن انسانهای چند هزار سال پیش روشن بین تر و دقیق تر از این دسته نادانان حیله گر هستند که درآغازهزاره سوم میلادی خود را فیلسوف جا میزنند. نوشته های افلاطون و ارسطو هنوز هم جای خواندن و تامل دارند. این نوشته ها آنچنان گسترده و جالب اند که اکثر باصطلاح فلاسفه کنونی غرب با حیله گری هرکدام جزئی و فقط جزئی اندک از آنها (همانند؛ دیالکتیک، شدن، شئی یا تصویر شئی و... و بسیاری مسائل مطروحه سیاسی مانند تساوی، قدرت حاکمه ، وجود طبقات در جامعه و جایگاه طبقات در قدرت، نقش زنان، دمکراسی و یا ...) را گرفته، بنام خود جا زده و بدینوسیله خود را فیلسوف قلمداد میکنند. در حالیکه تنها کپیه ای کاذب و مضحک را ارائه میدهند. اما بدانید که زندگی مردم در شرق، تماما درآمیخته با فلسفه بوده و هست و بنابراین نیازی هم به تقلید از غرب ندارند و آنجا که چنین کردند مسیری غلط بود که در آن افتادند و ضربه خوردند.
بررسی دمکراسی و قدرت و رابطه آنها با شانس دادن در سیاست و اینکه تا چه حد در سیاست امکان یا احتمال شانس دادن به دیگری وجود دارد را با مراجعه به افلاطون جهت روشن شدن بعضی نکات و از جمله نکته زیر که به بحث مربوط میشود؛ آغاز میکنیم. نقل قول ذیل برگرفته از دوره کامل آثار افلاطون انتشارات خوارزمی چاپ دوم 1367 ترجمه محمد حسن لطفی، جلد دوم؛ جمهوری افلاطون؛ کتاب نخست از ص 893 به بعد میباشد.
در مباحثه ای که میان سقراط و ترازیماخوس بر سر ترم های عدالت و قدرت و... در گیر میشود، ترازیماخوس استدلات جالبی برای اثبات حرف خود و دفاع از ظلم و ظالم میکند که بعضی از آنها واقعیات آنروز و امروز است. او برای اینکه ظلم و شخص ظالم را برجسته کند صحبتهائی میکند که اندکی از آن آورده میشود: " ... مرادم از ظالم کسی استکه بتواند ستمهای بزرگ مرتکب شود و منافع بزرگ بدست آورد و برای اینکه بدانی ظلم تاچه حد سودمند است باید چنان کسی را در نظر آوری. ولی برای اینکه بتوانی حقیقت امر را روشن ببینی باید کسانی را در نظر آوری که در بالاترین قله ظلم قرار دارند. آنگاه خواهی دید که ستمکاران نیکبخت ترین مردمان اند و هرکه در برابر ایشان به سلاح ظلم دست نبرد بلکه جورشان را تحمل کند همواره سیه روز است. بر بالاترین قله ظلم، حکمرانان مستبد جای دارند، که اموال دیگران را، اعم از شخصی و عمومی، گاه از راه حیله و تزویر میبرند و گاه با توسل به زور و تعدی، آن هم نه خرد خرد، بلکه همه را یکجا و یکباره میبرند. هرکس مالی بدزدد یا به زور ببرد و گرفتار آید کیفر میبیند و رسوا میگردد و مردم او را دزد و راهزن مینامند. ولی اگر کسی همه دارائی جامعه ای را برباید و همه افراد ملتی را یکباره اسیر و برده خود سازد القاب و عناوینی افتخار آمیز بدست میآورد در نظر عموم محترم میشود. نه تنها هموطنانش او را با آن القاب و عناوین میخوانند بلکه بیگانگان نیز چون بشنوند که او جنایاتی بزرگ مرتکب میشود در او به دیده ستایش مینگرند. علت اینکه مردم ظلم را بد میشمارند این نیست که از ارتکاب آن واهمه دارند بلکه این استکه میترسند خود روزی گرفتار ظلم دیگران شوند. بنابراین، سقراط، روشن شد که ظلم اگر از راه درست به مرحله عمل در آید، به مراتب قویتر و آزادتر و والاتر از عدل است، و چنانکه در آغاز بحث گفتم عمل عادلانه، عملی است که به سود اقویا باشد و عمل ظالمانه چنان کاری استکه نفع خود ظالم را تامین کند." ( تاکید بر روی کلمات از اینجانب است)
دراینجا صحبتهای ترازیماخوس تمام میشود و میخواهد مجلس را ترک کند لیکن سایرین مانع شده، بحث ادامه یافته، صحبتهای سقراط و "استدلالهای خاص سقراطی" می آید.
از این سخنان چیزهای زیادی دستگیر میشود و میبینیم که همین نکات در عصر ما درباره حکومتها و مردم هر دو صدق میکند. لیکن اشاره به " ضعف نفس" مردم که در برابر" قدرت" از خود بروز میدهند اهمیت بسیار دارد. کسانیکه چهره ای دوگانه دارند و آنچنان ضعیف و ضعیف النفس و حقیرند که هر گوساله ای را که بر سریر قدرت به بینند تعظیم و تکریم اش میکنند. درتاریخ بارها اتفاق افتاده که قدرتمندان شیئی را در جائی قرار داده اند و از مردم خواسته اند بدان احترام بگذارند و مردم از ناچاری و ضعیف النفس ها به پیروی از نفس ضعیف خود ( و با شدتی بیشتر از حد) به احترام و تکریم آن شئی پرداخته اند. یکی از نمودهای ضعف نفس چنین است : در حالیکه دو نفر در حال بد گوئی از شخص ثالثی هستند یکباره آن فرد از راه میرسد. در این حال آنها به جای اینکه آن دیوی را که ساخته بودند ترک کنند یکباره به تعریف و تمجید از او میپردازند و میگویند که اتفاقا همین الاً داشتیم از صفات نیک شما یاد میکردیم. این ضعف نفس از بدترین انواع ممکن است. افراد و مردم ضعیف النفس که از قدرت بهر شکلی تبعیت میکنند؛ در جای دیگر میخواهند عقده هایشان را برسر دیگران خالی کنند و در حالیکه، تهی از هر گونه اتکای به نفس و شخصیتی هستند چهره دیگری از خود نشان بدهند این نکات بسادگی رابطه قدرت با سخن و عملکرد را مشخص میکند و بخوبی میرساند که در همین عصر حاضر هر مزخرفی را که قدرتمندان میگویند مردمان عادی باور میکنند. بهمین ترتیب زمانیکه آمریکا و صهیونیستهای حاکم بر آن کشور میخواهند مردم جهان را غارت و کشتار کنند بمردم نمیگویند که میخواهیم چنین کاری و آنهم بخاطر منافع خود بکنیم بلکه اهداف پلید و ضد انسانی خود را در پشت ظاهری بظاهر زیبا و در این مورد و حیله اخیر " ترم دمکراسی" پنهان میکنند.
همیشه نکته مهم و اساسی در سیاست، "قدرت" است؛ حال میخواهد این قدرت در یک کشور و یا در سطح وسیعتر و مورد بحث ما، جهان، باشد. افراد ضعیف نیز قدرت را در هر شکلی ( حتی گوسفند بر تخت نشانده) تایید و ضعفا (هرچند برحق باشند) را محکوم میکنند. در اینجا نیز صحبتها و استدلالات آقای ژیژک از همین ضعف برخوردار است و تاییدی است بر اقویای ضدبشر.
باید توجه داشت که تا بحال در تاریخ بشر قدرت حکومتی و ثروت مترادف هم بوده اند و آنچه تلاش اینجانب بوده و هست بهم ریختن این معادله میباشد.
درس اولیه و ابتدائی قدرت چیست؟ آیا مسائل با خواهش و التماس و جان من و جان تو، حل میشود که آقای ژیژک فیلسوف سیاسی برجسته!!! چنین ساده آنرا تیتر مقاله اش کرده؟ خیر، مسلما چنین نیست. خواننده دانا میداند که تیتر هر مقاله ای بیانگر دنیائی از مطالب و نخبه یا چکیده نظرات است که نویسنده نه تنها سعی دارد بوسیله آن توجه خوانندگان را برای خواندن مطلب جلب کند بلکه باید بصورتی باشد که حتی اگر آنرا نخوانند تاثیری در عمق فکرشان بگذارد ( چنانچه کسی توضیح بیشتری میخواهد به مقاله قبلی ام در مقایسه برتولت برشت و خواجه نظام الملک و برتری دیدگاه این ایرانی نگاه کند).
پس زمانیکه آقای ژیژک صحبت از دادن شانس میکند بنظر میرسد که: الف - او از بازیهای سیاسی اطلاعی ندارد و سیاست را نخوانده و یا در عمل تجربه نکرده است. شاید در اینجا بتوان این احتمال را پذیرفت که ایشان در سازمانی سیاسی و آنهم بطور حرفه ای شرکت نداشته و تجربه عملی سیاسی ندارد. لیکن بعنوان یک فیلسوف سیاسی میبایست این اصول اولیه و چهار عمل اصلی سیاست و از آن ساده تر، روش معمول زندگی را بداند؛ زیرا هیچ کس حتی هیچ بقالی بسادگی سهمی از درآمد خود را بعنوان شانس بدیگری نمیدهد. هرچند بقال نیز ممکن است این شانس را بکسی بدهد ولی بشرط آنکه بداند از این طریق بنوعی سود خود او بیشتر بشود وگرنه چنانچه قرار باشد ضربه به اقتصادش بخورد هیچگاه حاضر به دادن شانس به رقیب نخواهد شد بلکه در کار رقیب کارشکنی نیز خواهد کرد. حال اگر این مثال را در مقیاس بزرگ و موضوع اتمی که همه گونه کاربردی دارد ( و از همه بدتر میتواند در زمینه نظامی هم ایران را بصورت قدرتی در جهان مطرح کند) ببینیم؛ آنگاه دیده میشود که استفاده از کلمه دادن شانس در مقاله" ژیژک" ناشی از نادانی فلسفی، سیاسی، اجتماعی و... است. حقیقتا اگر اصل این مطلب را در سایت ندیده بودم؛ باور کردن اینکه یک باصطلاح فیلسوف سیاسی یا حتی هر کسی که حداقل دانش عامیانه سیاسی را داشته باشد، چنین حرفی را بزند برایم بسیار بسیار مشکل بود. اما حال باید گفت که واقعا خود این گونه افراد هستند که مشکل دارند. پس باور اینکه چنین افرادی چنین نظراتی بدهند مشکل نیست.
باید توجه کرد؛ همانطور که در زمان سقراط شرکت داشتن در جنگ را برای فیلسوف از ضروریات میدانستند؛ اکنون نیز همین تجربه باضافه تجربه عملی فعالیت سیاسی از ضروریات برای یک فیلسوف مخصوصا آنچه باصطلاح فیلسوف سیاسی مینامند میباشد؛ وگرنه تمام حرفهای این باصطلاح فیلسوفان فقط برپایه خوانده هاست. در نتیجه هیچ گاه پای به مرحله درک درست و دقیق از زندگی واقعی نگذاشته؛ ابدا نگاه و نظراتی نزدیک به فلسفه نخواهند داشت. یک فیلسوف باید شجاع ترین انسانها در جهان باشد ویکی ازشجاعتها نیز بودن در جنگ و رودررو شدن با مرگ از نزدیک و دیدن این روی سیاست میباشد؛ زیرا بعضی صاحب نظران میگویند جنگ ادامه سیاست است. فیلسوف حتی باید شجاعت دعوا کردن( که بعنوان جنگ در میزان محدود و کوچک و رودروئی مستقیم فرد با فرد شناخته میشود و امکان بروز آن در طول زندگی هر انسانی اجتناب ناپذیر میباشد) را داشته باشد. کسیکه تا بحال نه مشتی به کسی زده و نه مشتی از کسی خورده که پرنده ها را ببیند که دور سرش پرواز و جیک جیک میکنند؛ ابدا قدرت و توان خود را در سختی ها و تهدیدها نسنجیده و محک نزده است و معلوم نیست با اولین تهدید و یا کشیده ای که خورد تمام دکان فلسفه اش را ببندند و یا کالائی را بفروشد که از او خواسته اند. چنین کسی مسلما نمیداند که جائیکه احتمال دعوا است ابتدا محل را بصورتی انتخاب میکنند که طرف مقابل از قدرت کمتری برخوردار باشد و در زمان دعوا نیز هیچگاه اجازه نمیدهند تا طرف مقابل از کمترین وسیله ای برای دفاع و یا حمله سود ببرد چه برسد باینکه بادست خود آنرا به طرف مقابل بدهند. پس چنین کودکی ( آنکه چنین کارهائی را نکرده کودک مانده است تا چه رسد باینکه فیلسوف بشود) نمیتواند بفهمد که در دعوا در میزانی بزرگتریعنی جنگ نیز همین قواعد آنهم با شدت بیشتری عمل میکند و هیچ دولت قدرتمندی اجازه داشتن سلاح های توانمند ( بمب اتمی) را به دیگران نمیدهد.
شجاعت در زندگی انسانها از اهمیت زیادی برخوردار است. شجاعت بعنوان یک ترم بسیار با اهمیت در فلسفه میباشد؛ که مخصوصا برای یک فیلسوف تعریف گسترده تری دارد( در جای دیگری بصورت وسیع تر بدان پرداخته خواهد شد). این آقایان باصطلاح فیلسوف و مطرح در جهان، از چنین ضعف های اساسی رنج میبرند. پس هیچگاه چیزی از فلسفه نخواهند فهمید و با فیلسوف شدن فاصله ای پرناشدنی دارند. فاصله ای که بطور کاذب نمیتوان آنرا پر کرد. حتی طی مراحل مختلف این راه، باید از همان زمانهای کودکی که پایه فراگیری عمیق و ریشه ای هر چیز میباشد، انتخاب و آغاز گردد. اگر کسی چنین تجربیاتی نداشته باشد ترسوی بزدلی استکه ابدا نباید پای بدنیای فلسفه بگذارد و بهتر است به شغلهای ظریف و لطیف و بی خطر بپردازد. به شغلهائی که در آنها مسئله حاد و موضع گیری تند و خطرناک و درگیری آفرین وجود نداشته باشد. زندگی یک فیلسوف واقعا واقعی همواره با انواع خطرها ( بی پولی، انواع تهدیدهای جانی و...) روبروست و باید برای آن آماده باشد و این آمادگی هم تنها با خواندن کتاب آنهم در جای گرم ونرم بدست نمیآید؛ چنین افرادی با چنین زندگی ها بهتر است به کارهای بی خطری که گفته شد بپردازند. آن کسانیکه ادعای فیلسوف بودن میکنند و یا نامیده میشوند اما در زندگی از جانب شخصی، گروهی و رژیمی تهدید نشده یا نمیشوند، فیلسوف نیستند بلکه در عمل بیشتر سوپاپ اطمینان رژیم ها هستند و رژیم ها نیز برایشان همه وسایل آسایش را فراهم میآورند. زندگی فیلسوف واقعی با آنچه که در مقایسه با زندگی عادی، سختی و رنج برای دیگرا ن است؛ همراه میباشد. اما یک فیلسوف واقعی این چنین زندگی را آگاهانه پذیرفته و از این بابت رنج و سختی و فقری را حس نمیکند؛ بلکه برعکس خود را آزادترین، غنی ترین و خوشبخترین مردمان میبیند. اما در فلسفه نیز نوع خاصی از شجاعت هست. اینکه فرد شجاعت داشته باشد تا با افکار غلط خود برخورد کند و آنرا اصلاح نموده و در صورت دیدن شخصی برتر از خود او را بپذیرد.
ب – آقای ژیژک این اصول را خوانده اما نفهمیده که البته این امری عادی است. همچنانکه بسیاری از این افراد باصطلاح فیلسوف هستند که در سطحی بالاتر از این آقای ژیژاک بوده اند و سالها نیز قلم زدند و باعث انحرافات فکری و بدبختی مردم جهان شدند ولی بعد از چندین دهه، نوشتند که در تمام این مدت اشتباه میکردند. آنها بهمین سادگی و تنها باگفتن اینکه سالها اشتباه میکردند مسئله را خاتمه دادند. اکثریت آنها حتی نتوانستند و یا نخواستند یک برخورد منطقی و معقول و دقیق با گذشته خود بکنند و دلیل این کج راه رفتن را پیدا و معرفی کنند. آنها حتی نتوانستند تفکر جدید خود را نیز استدلال کنند. در بهترین حالت بالاترین های آنها مانند میشل فوکو یا روژه گارودی و... پس از چندین دهه قلم زدن و ایجاد انحراف فکری در مردم صراحتا اعلام کرده اند که در آن چند دهه و یا تمام عمر خود اشتباه میکردند و اشتباه قلم زدند و البته پس از این اعتراف هم نتوانسته بودند به تفکر درست و پویا و جدیدی دست یابند. جای اشاره دارد همانطور که در ابتدای سخن آمد که بسیاری از این بظاهر فلاسفه هر کدام قسمتی از نوشته های فلاسفه یونان را کپی کردند میشل فوکو نیز از جمله همین افراد است. او در کتابش " این یک چپق نیست" کپیه ای بسیار مضحک از " مثل افلاطون" را ارائه میدهد. نوشته او مشتی حرافی بی ارزش بیشتر نیست که نشانگر سردرگمی و نداشتن هیچ گونه تفکر صحیح و منسجم میباشد. متاسفانه کسانی که در عصر حاضر ادعای فیلسوف بودن دارند حتی تعریف آنرا هم نمیدانند. اکثر آنان تنها معلمان فلسفه ویا کارمندان و... فلسفه هستند که برای امرار معاش و دریافت حقوق ماهیانه خود ( معمولا از دانشگاهها و در اصل از دولت و با تایید مراکز قدرت) مطالبی مینویسند که با اولین و ساده ترین سئوال نیز وامیمانند. آنها بهمین دلیل وابستگی مالی و باند بازی ها، ترسو هستند و بهمین علت از فلسفه بطور جدی بدور میباشند. بررسی جایگاه و موقعیت فیلسوف واقعی بسیار مهم است که در گوشه و کنار این مطلب بدان پرداخته خواهد شد. حتی در سایر مطالب نیز هرگاه که در رابطه مشخصی بوده و میتوانسته این ضعف را بخوبی نشان دهد؛ این کار صورت گرفته است. در آینده نیزهر جا لازم بود به آن پرداخته خواهد شد.
ج - این اصول را خوانده و شاید هم تجربه کرده و بدرستی هم میداند اما آگاهانه قصد ایجاد انحراف دارد؛ که این عمل کریه نام بسیار بدی ( مزدوری و...) دارد.
نتیجه آنکه: در سیاست نه تنها جای شانس دادن وجود ندارد بلکه سیاست جائی استکه در آن رحم و مروت و مردانگی بسیار بسیار کم دیده میشود و آنانی پیروزند که اصلا از این موارد بوئی نبرده باشند. مثالی ایرانی میگوید: "آن کسانیکه آهنین مشت اند دشمنان را به دوستی کشتند". این کاریست که در سیاست بسیار متداول است. در سیاست است که جنگها براه میافتد و هزاران آدم را قتل عام میکنند تا اموال اشان را به یغما ببرند. البته کمتر در سیاست و مخصوصا در عصر جدید اتفاق افتاده که سیاسیون انسانها و یا حتی انسانی را مستقیما و با دستان خود بکشند؛ زیرا آدم کشی در سیاست عصر جدید حرفه ای خاص است و از ظرافتهای خاصی برخوردار میباشد. سیاسیون در کمال خونسردی برای غارت اموال ( همان چیزی که امثال این باصطلاح فیلسوفان سیاسی که از سیاست هیچ بوئی نبرده اند با عنوان کردن شانس و... لاپوشانی میکنند)، انسانها را با فرمان خود وبا توجیهات پوچ و بی پایه و با دست دیگران( خود مردمان عادی) میکشند.
در سیاست نیز همانند هر عمل ساده اقتصادی، زمانی امکانی به نیروئی داده میشود که بدانند از طریق آن سودهای بیشتری خواهند برد. اما این آقای " ژیژک" ابدا از این زاویه به مسئله نگاه نکرده بود زیرا دانشی نداشت؛ وگرنه در نوشته خود اشاره ای و دلیلی به چگونگی دستیابی دول قدرتمند و در اساس آمریکا و اروپا و اسرائیل به سود ممکن از اتمی شدن ایران میکرد تا مشخص گردد چرا آنها میبایست با اتمی شدند ایران موافق باشند. در حالیکه دلایل مخالفت آنها کاملا واضح است و در اینجا نیز بدانها اشاره شد.
آقای ژیژک در مقاله خود بمب اتمی را دیوانگی میداند. آیا بمب اتمی واقعا دیوانگیست؟
پاسخ صریح و قاطع اینست: خیر ابدا؛ بمب اتمی دیگردیوانگی نیست؛ بلکه نتیجه ناگزیر رشد جوامع بشری دست یابی به سلاح های پیشرفته و باز هم پیشرفته تر و پیشرفته تر است. این مسیر هنوز به انتها نرسیده و به نظر هم نمیرسد که نقطه پایانی داشته باشد. کمااینکه کشورهای قدرتمند سلاح های بدتر از بمب اتم دارند. لیکن چون مرحله اول رسیدن به قدرت نظامی بالا در جهان، بمب اتمی است کشورهای قدرتمند سایرین را در این مرحله متوقف کرده اند. پس برای صلح باید راه حل دیگری یافت که همان داشتن فلسفه و یا تفکر صحیح و انسانی است. این همان تلاشی استکه نویسنده این سطور در نوشته هایش دارد. تفکری که در عین امکان وجود سلاح های پیشرفته تر از آنچه که موجود است؛ اما بتواند صلح را نوید داده و برقرار کند.
اما اگر گروهی از کشورها پرچم خلع سلاح هسته ای را برداشته اند این واقعا هدف اشان نیست. بلکه همان حرف و حیله قدیمی و تاریخی را تکرار میکنند، آنها بمب اتمی یا در واقع قدرت را برای خودشان میخواهند آنها میخواهند جلوی اتمی شدن دیگران را بگیرند تا خود قدرتمند باقی مانده از دیگران باجگیری کنند. مسئله برای آنها سنگینی کفه ترازو در جهت آنهاست. اتفاقا شاید بمب اتم در دست خطرناکترین کشورها و مخصوصا آمریکاست که مردم اش در حکومت هیچ نقشی ندارند. اگر بمب اتمی، یکبار در تاریخ بشر مورد استفاده قرار گرفت دقیقا بدین دلیل بود که آمریکا خود را تنها دارنده آن میدید و میدانست که از جانب ژاپن و در مجموع نیروهای مقابل، توان مقابله به مثل نیست. آمریکا میدید که چنین سلاحی در دست نیروهای هم پیمانش نیز قرار ندارد پس با استفاده از آن میخواست ترس را در دل همه بیافکند و بدینسان بر تمامی جهان سلطه بیافکند. اما دیده شد که در زمان کوتاهی روسیه که رقیب مستقیم آمریکا بود نیز بدان دست یافت و بدینسان جهان، نفس راحتی کشید. با دستیابی چند کشور دیگر به بمب اتمی توازن قدرت در جهان تغییر کرد و نتیجتا خطر استفاده از بمب اتمی و حتی جنگهای گسترده میان قدرتهای بزرگ و کشورهای ثروتمند و صنعتی فروکش کرد. و میبینیم که بدلیل وجود چنین سلاحهائی؛ بارها از جنگهای بزرگی که احتمالش نزدیک بود جلوگیری شد و تا چنین سلاح های قدرتمندی وجود دارند دیگر احتمال جنگهای بزرگ و یا جهانی وجود ندارد. کمااینکه دیده شد حتی در مورد اختلاف شدید میان ایران و آمریکا بدلیل قدرتمند بودن ایران، جنگ مستقیم میان آنها صورت نگرفت؛ بلکه میان نوچه های آنها و در مقیاس بسیار کوچکتری در لبنان در تابستان 2006 ( جنگ 33 روزه) صورت گرفت و با پیروز شدن جناح ایران بازی شکل دیگری گرفته و مسئله اتمی ایران نیز بهمین ترتیب مسیری دیگر را خواهد پیمود. البته اگر کشور کوچک لبنان بمب اتمی داشت و یا حتی یکی از حامیان اش ( ایران) دارای بمب اتمی بود همین جنگ کوچک هم میان نوچه ها صورت نمیگرفت و اسرائیل جرات حمله به این کشور و اینهمه جنایت و کشتار انسانهای بیگناه را در خانه های مسکونی اشان نمیداشت. پس چنانچه در این زمان همه کشورها یا حداقل چندین کشور تعیین کننده دیگر در جهان ( مخصوصا ایران) دارای بمب اتمی بشوند آنگاه میتوان امیدوار بود که در جهان جنگ بزرگ دیگری و یا حتی جنگ دیگری در هر حدی رخ نخواهد داد. ذکراین نکته به نوع نگاه به بحث کمک زیادی میکند: شاید بتوان گفت تمامی کشورهای اروپای غربی که دارای نیروگاههای اتمی هستند دارای تکنیک و دانش و توان کامل ساخت سلاح های هسته ای و حتی موشکهای پرتاب کننده و ... میباشند؛ واگر آنهائی که ظاهرا ادعا میشود آنرا ندارند واقعا نداشته باشند، خود را به حدی رسانده اند که در صورت لزوم بسیار بسیار زودتر از آنچه که تصورش را بتوان کرد بمب اتمی را میسازند گوئی که آنرا واقعا در انبار داشته اند.
توازن قدرت یکی از راههای ایجاد صلح است. در جائیکه نیروها مساوی است جنگ صورت نمیگیرد؛ خصوصا زمانیکه پای سلاح اتمی در میان باشد. زیرا در صورت مورد استفاده قرار گرفتن بمب اتمی فاجعه بسیار عظیم و غیر قابل جبران ایجاد میشود. حتی اگر بعد مسافتی و توان قدرت دوکشور از هم بسیار زیاد باشد؛ بااینحال ترس از اینکه آن کشور ضعیف بتواند حتی یک ضربه اتمی وارد کند، میتواند باز دارنده جنگ باشد. بنابراین ترس از چنین فاجعه ای همه را بطرف پیدا کردن راه حلی صلح آمیز سوق میدهد؛ آنچنانکه میان آمریکا و شوروی و نیز میان هند و پاکستان شد. اما زمانیکه دوباره کشوری دارای آنچنان نیروئی بشود که بسادگی دارندگان بمب اتمی را بعقب براند و دیگران از قدرت برتر او وحشت داشته باشند در آنصورت امکان جنگ و کشتار مردم بیگناه بوجود خواهد آمد. نکته دیگر که ابرقدرت (تا چند سال پیش) آمریکا را بهراس انداخته بود گستره تخریب بمب اتمی بود. زیرا مثلا چنانچه آمریکا بخواهد ایران را هدف حملات خود از طریق دریا و از فاصله بسیار دور قرار بدهد میداند که قدرت هدف گیری موشکهای ایران برای هدفی متحرک در دریا تقریبا صفر است اما چنانچه از بمب اتمی استفاده شود حتی اگر این بمب در فاصله چند ده کیلومتری نیز منفجر بشود باز هم ناوهای جنگی و هوپیمابر را از کار میاندازد. بنابراین قدرت تخریبی زیاد در گستره ای وسیع امکانی را دراختیار دارنده آن قرار میدهد که بتواند با خیال راحت و بدون ترس از عدم دقت در هدف گیری به اهداف مورد نظر حمله ببرد. دیگر اینکه آمریکا در کشورهای اطراف ایران پایگاه دارد و اگر قرار باشد جنگی تمام عیار صورت بگیرد آنگاه نقش بمب اتم در حمله مقابله جویانه به آنها تعیین کننده است. در نتیجه بدون هیچ شکی آمریکا باید از منطقه خارج شود و این برای آمریکا یعنی شکست تمام عیار.
نکته دیگر اینکه اگر شوروی و چین و گروه شانگهای فی الواقع خواستار خروج آمریکا از منطقه و تضعیف موقعیت نظامی- سیاسی و اقتصادی آمریکا هستند باید ایران اتمی را در مقابل او قرار بدهند.
از طرف دیگر امکان پیشرفته کردن آن و ساختن بمب های اتمی باصطلاح چمدانی هم میتواند مشکل آفرین باشد. حتی ساختن بمب های اتمی کوچک که بعنوان سلاح های ضد هوائی استفاده بشود، میتواند اسکادران هواپیماهای جنگی را از میان ببرد و بدین ترتیب قدرت مانور و حمله را از نیروی هوائی دشمن بگیرد. مجهز کردن ناوهای جنگی ایران به سلاح های هسته ای قدرت ایران در دریا را تضمین میکند. در واقع داشتن تکنیک سلاح اتمی قدرت مانور گسترده ای را برای ساختن بسیاری از سلاح ها با قابلیتهای مختلف در اختیار ایران قرار میدهد. نیروی اتمی تنها در همین کاربرد نظامی اش بسیار گسترده است.
نباید جلوی اتمی شدن کشورها را گرفت. بشر بدان نیاز دارد. حتی باید اجازه داد سلاح های پیشرفته تر طراحی و تولید بشود. آیا این حرف بنظر اشتباه میآید؟ اگر کسی چنین فکر میکند باید بداند که عملا در جهان چنین است و کشورهای جهان دائما در پی تکامل سلاح هستند اما هنوز حساسیت روی بمب اتمی هست. زیرا دارای قدرت تخریب و کشتار جمعی زیادی است و در ضمن دستیابی به چنین سلاحی نیازمند دانش وسیعی است که آن نیز به نوبه خود راه دستیابی به علوم گسترده تر و نیز سلاح های باز هم پیشرفته تری را باز میکند.
آیا با جلوگیری از تولید سلاح های اتمی و پیشرفته میتوان جلوی جنگها را گرفت؟
آیا با جلوگیری از تولید سلاح های پیشرفته تر، مخرب تر و... میتوان جلوی جنگ را گرفت و یا باید فکری اساسی، انسانی و معقول کرد؟ به نظر من برای جلوگیری از جنگ و کشتار انسانها بشر نیازمند تفکر و فلسفه ای قوی، انسانی و مطابق با شرایط امروزی است. در کنار آن هر چه قدرت سلاح ها بیشتر و مخرب تر و نیز توازنی میان قدرتها باشد؛ نیروی باز دارندگی بیشتر است. پس آنانکه بعنوان فیلسوف همچون ژیژک؛ و یا مداخله گر در امور سیاسی مانند " نوام چومسکی" شعارهای پوچ ، مسخره و فریبکارانه ضد بمب اتمی و در مسیر خلع سلاح هسته ای میدهند در واقع عاملان و مزدوران مردم فریب در خدمت قدرتهای بزرگ هستند. اگربر این باوریم که باید سلاح های کشتار جمعی را برچید و در صدر آن بمب اتمی را؛ باید به این سئوال پاسخ بدهیم که چرا؟ آیا به این دلیل است که توسط آن انسانها یکدیگر را در ابعادی وسیع میکشند؟ شاید این انسانی ترین استدلالی باشد که عنوان میشود اما بیائیم این نکته را بررسی کنیم:
بیائیم این فرض را بپذیریم که همه خلع سلاح هسته ای شده اند. اما آیا کار بدینجا خاتمه مییابد؟ خیر. پس باید بسراغ سلاح مخرب و کشتار ماقبل اتمی برویم البته بمب های هیدروژنی و... نسل جدیدتر از اتمی هستند وخطری کمتر از اتمی ندارند و باید جمع آوری بشوند. سلاح های شیمیائی، بیولوژیک و... بسیار خطرناکند و فاجعه های بسیاری آفریده اند. حال بیائیم تفکر خلع سلاح جهانی را برای جلوگیری از جنگها پیش بگیریم و این داستان را تا انتها پیش ببریم. پس بطور طبیعی سلاحهای ماقبل شیمیائی و بیولوژیک مانند بمب های قوی، سلاح های سنگین مانند توپ های سنگین، مسلسل ها، تفنگ ها، مین ها ووو را نیز سلاحی برای کشتار بشر دانسته در پی نابودی آن برآئیم. نهایتا باید تا آنجا پیش برویم که از ساخت چاقو نیز جلوگیری بشود. پس از آن حمل چوب یا ترکه بعنوان سلاح ممنوع خواهد بود و در آینده حتی نباید سنگی در دسترس باشد. برای روشن شدن این نکته و نشان دادن استفاده از این امکانات بعنوان اسلحه حتی در عصر حاضر، باید توجه کرد که در روستاهائی که دارای جمعیتهای حتی بالاتر از هزار نفر نیز میتوانند باشد؛ مردم از چوب و بیل و ابزار ساده کارشان در نزاع های جمعی که در صورت گستردگی میتوان نام جنگ بر آن نهاد استفاده میکنند و امکان قتل در چنین نزاع ها نیز وجود دارد. ( جالب است اشاره شود؛ هم اکنون فلسطینیان ساکن مناطق اشغالی با سلاح پرتاب سنگ به جنگ تانکهای اسرائیلی میروند). چنانچه به تاریخ نگاهی بیاندازیم دیده میشود که تعداد انسانهائی که در جنگها بوسیله سلاح های ساده و ابتدائی کشته شده اند ( فاکتور مدت زمان را فراموش نکرده ام) هنوز بسیار بیشتر از آنهائیست که بوسیله سلاح های پیشرفته کشته شده اند. حال اگر از جهت دیگر حرکت کنیم؛ بشر برای بقای خود و کسب روزی و یا خوراک شروع به ابزار سازی کرد و در همین مسیر تکاملی یاد گرفت که میتواند از ابزارهای ساخته شده برای ربودن و یا دستیابی به خوراک و سایر اشیاء و امکانات دیگر انسانها استفاده کند. البته این بحثی مفصل است که احتمالا اکثر آشنایان به فلسفه و تاریخ تکامل انسان بدان آگاهند پس برای کوتاه کردن کلام بدان پرداخته نمیشود. در نهایت بشر بدینجا رسید که اکنون هست با تمامی سلاح ها و امکانات دیگر. اما نباید نادیده گرفت که بعضی از جنگها اجتناب ناپذیر وبرای پیشرفت و تکامل بشر ضروری بوده و بدون آنها انسان در همان مراحل اولیه و ابتدائی و در حد حیوانی میماند. بحث بیشتر در این خصوص نیز به جای دیگری موکول میشود.
بنابراین دیده میشود که این اسلحه و نوع آن نیست که باعث کشتن انسانها میشود زیرا هر چیزی میتواند اسلحه باشد. مشکل اصلی در جای دیگریست و آن شیوه تفکر و فلسفه های موجود است که سیستم های حکومتگر میآفرینند و اتفاقا برعکس با جلوگیری از اتمی شدن کشورها امکان بروز جنگها را گسترش داده ایم. در جهان کنونی بلا استثنا تمامی سیستم های حاکم بر کشورها؛ سیستم های حکومتگر هستند. آنها نه برای خدمت به مردم بلکه برای حکومت برآنها در جهت حفظ منافع گروهی خاص و اندک؛ حرکت میکنند. تمامی آنها ظالم و ستمگر هستند (این امر در جوامع باصطلاح دمکراتیک شدیدتر است)؛ زیرا فلسفه، تفکر و ایده کلی، اصلی و اساسی آنها چنین است. آنچه که برای بشر بهترین و بدترین چیزهاست فلسفه یا تفکر است.
نگاهی به مسئله از زاویه ای دیگر
مسئله اسلحه، فیلسوف و دانش فلسفی را از زاویه بسیار با اهمیت دیگری هم باید بررسی کرد وگرنه این بحث از یک نقص عمیق علمی که تکمیل کننده فلسفه است رنج خواهد برد. پیشرفت علوم فنی که ضرورت اجتناب ناپذیر بشر بوده و در مسیر زندگی انسان نه تنها راه گریزی از آن نیست بلکه بکمک انسان آمده و خواهد آمد در امور مختلفی گسترده شده است. بسیاری از این امور و کشفیات بشر خواهی نخواهی در امور نظامی راه مییابند و یا میتوان از آنها استفاده کرد. در اینجا صحبت ما برسر آن نیروئی نیست که دولتها صرفا صرف تحقیقات نظامی میکنند بلکه علوم عادی تجربی است که کشفیات اش در خدمت امور نظامی هم قرار میگیرد. مثالها برای این گونه بسیار است از مورس و تلفن و الکترونیک و سایر کشفیاتی که در رابطه غیر مستقیم با کشتار قرار میگیرد میتوان نامبرد؛ تا انواع اکتشافات که در مسیر ساخت ادوات جنگی و برای کشتار صورت گرفته مثلا اختراع هواپیما و یا حتی کشف نیروی اتم و یا لیزر ووو. بنابراین با پیشرفت علم میتوان تصور کرد که هر لحظه کشف جدیدی صورت میگیرد که کشوری زودتر از دیگران به کاربرد نظامی آن پی میبرد. همانطور که در سطور بالا نیز آورده شد تحقیقات بر روی مواد شیمیائی و بیولوژیکی و... در ابتدا برای امور نظامی نبود اما افراد خیر و انسان دوستی!!! پیدا شدند و فکر کردند که بوسیله آنها میتوان انسانها را کشت، بدون اینکه اموال آنها آسیب به بیند. پس دیده میشود که راه ها وسایل و... بسیار زیاد و خطرناکی در آینده کشف خواهد گردد. این بررسی مختصراز زاویه ای دیگر نیز نشان میدهد که این بظاهر فیلسوفان با نداشتن حداقل دانش از علوم تجربی از چه ضعفهای عمیقی رنج میبرند.
باید متذکر شد؛ در گذشته و در همان یونان کسانیکه با فلسفه سرو کار داشتند میبایست بعضی خصوصیات را میداشتند و بعضی کارها را میکردند مانند شرکت در جنگ و نشان دادن شجاعت و نیزفراگیری بعضی علوم روز و یا حتی تمام آنها از الزامات بود؛ مخصوصا ریاضی را میبایست مطالعه میکردند. اما میبینیم که این آقایان بظاهر فیلسوف از هیچکدام از این نکات بهره نمیبرند و مخصوصا کمترین دانشی از علوم تجربی ندارند. جالب است گفته شود اصطلاح فیلسوف را اولین بار فیثاغورث بکار برد. زمانیکه به او گفتند که تو همه چیز را میدانی در پاسخ گفت چنین نیست و من تنها یک فیلسوف هستم. در آنجا و در آن زمان فیلسوف بمعنی دوستار علم بود و مقصود فیثاغورث آن بود که او علاقمند به فراگیری علم است و در تمام عمر آنرا دنبال میکند؛ مقصود او نیز علم بطور عام و گسترده بود. اما دیده میشود که فلاسفه اخیر که خود را صرفا فیلسوف معرفی کرده اند و اکثریت غالب آنها نیز یهودی هستند از این حسن کاملا بی بهره اند. اما اگر کمی بعقب تر نگاه کنیم میبینم که امثال پاسکال و یا لبینتز که مسیحی بودند، در عین حال که از دانشمندان بزرگ جهان بحساب میآیند در فلسفه نیز قلم زدند و افکار بزرگ و جالبی را مطرح کردند؛ اما توسط مافیائی که نام برده شد در سایه قرار گرفتند.
بررسی نقش منتقدان کاذب و ساخته دست حکومتهای باصطلاح دمکراتیک غرب در آن کشورها
برای روشن شدن چهره دیگری از این دمکراسی کاذب از یک نمونه برجسته شروع میکنیم. نوام چومسکی که اخیرا معلوم نیست به چه دلیلی از سابقه یهودی صهیونیست بودن او بصراحت در وسایل ارتباطات جمعی صحبت و پرده برداشته شد؛ یک زبان شناس ساده و شاید بتوان گفت رده پائین است که او را در زبانشناسی، کاذبانه به حد نابغه رسانده اند. اما او اکنون رسالت دیگری برعهده گرفته و بعنوان یکی دیگر از نبی های یهودی نقش بزرگترین منتقد دولتهای آمریکا را بازی میکند. نقشی بسیار کاذب و مزورانه. چرا و چگونه؟ برای روشن شدن موضوع به آنچه که اخیرا صورت گرفت میپردازیم. در ماه ژولای و آگست 2006 ایشان در چند مصاحبه و... در جاهای مختلف شرکت کرد. ازجمله در ام- آی- تی ( ماساچوست انستیتوی اف تکنولوژی ) بهمراه اکبر گنجی یک روزنامه نگار زندانی در ایران که بتازگی آزاد شده و به آمریکا آمده بودشرکت داشت. آقای چومسکی در این مصاحبه ها به چند نکته اساسی پرداخت که دقیقا مورد بحث ما در همین مقاله حاضر هم میباشد. چومسکی بصراحت آمریکا را بهترین دمکراسی !!! دنیا نامید. این از آن نکاتی است که با توجه به نوشته حاضر بی دانشی او روشن میگردد. البته شاید بهتر است تصحیح کرده گفته شود؛ یکی از ماموریتهای چنین افرادی برای منحرف کردن افکار مردم، همین چماق دمکراسی است؛ یعنی چومسکی جزو همان دسته اول است که هدف اشان فریب مردم ( دسته دوم) میباشد. نکته دیگر اینکه ایشان در همان مصاحبه و پس از اینکه آمریکا را بهترین دمکراسی دنیا معرفی کرد در چند سطر پائین تر اشاره میکند: با وجود اینکه آمریکا بهترین دمکراسی و آزادترین کشور دنیاست لیکن فلان صحبتهای من در آمریکا منتشر نشد اما وقتی به اسرائیل رفتم با وجود تمام انتقادها ئی که در مصاحبه ها به آنها کردم تمامی صحبتها در فلان روزنامه منتشر شد. در اینجا بروشنی دیده میشود که جناب چامسکی متفکر و مسئول شستشوی مغزی مردم، با زبانی گویا اسرائیل را از آمریکا نیز دمکراتیک تر و آزادتر مینمایاند. سئوال اول اینست: اگر آمریکا بهترین ( صفت عالی دستوری) دمکراسی دنیاست پس اسرائیل چیست؟ ما که از صفت عالی بالاتر نداریم پس ظاهرا اینجا باید یک حالت استثنائی فرا آزادی و فرا دمکراسی و الوهیت برای اسرائیل این سرزمین استثنائی و الهی قائل شد! از اینجاست که دم خروس از جیب جناب چومسکی متفکر و منتقد کاذب بیرون میزند. در حالیکه در همان روزها اسرائیل در حال قتل عام مردم لبنان بود و تمامی جهان و حتی بعضی مدافعان اسرائیل مجبور به انتقاد بودند؛ این جناب بعد از چند انتقاد آبکی که برای فریب بوده، یکباره اسرائیل را بدلیل انتشار مصاحبه خودش نه تنها کاملا تطهیر بلکه به عرش اعلا میرساند. زهی بیشرمی و زهی تاسف بر باصطلاح متفکران جهان که باین سادگی فریب نبی های یهودی را در قرن 21 میخورند. پس عقل آنها کجا رفته است؟ پیشتر در مقاله ای موضوع نبی ها و... یهودیان را شکافته و نشان داده شد که در میان یهودیان رسمی استکه؛ تنها آنها حق دارند به خودشان انتقاد کنند. پس آقای چومسکی بعنوان یک یهودی با سابقه خوب صهیونیستی ( و اینکه بنظر میرسد هنوز هم این نشان افتخار را باخود دارد اما در جیب مخفی کرده است) حق دارد تا صحبت و انتقاد کند و منتشر شود و اساسا صحیح تر آنستکه گفته شود این جزو ماموریت اوست. همانطوریکه آقای برنارد لویس سالها همه را بعنوان یک محقق اسلام شناس فریب داد و دست آخر و در اواخر عمر با نشان دادن چهره واقعی و صهیونیست خود همه را به تمسخر کشید؛ آقای چومسکی نیز همان کار را میکند. بزرگترین اشکال فلسطینی ها آن بوده و هست که بسادگی به یهودیانی که چند کلمه برعلیه اسرائیل حرف میزنند اعتماد میکنند و تمامی اسرار خود را برایشان افشا میکنند. چنین استکه چومسکی نیز در صدر این ماموریت نشسته و بعنوان مثال شخصی مانند مرحوم ادوارد سعید در کنارش بزرگ میشود و در نتیجه اعتماد فلسطینی ها در سطوح بالا نسبت به او کامل میشود. از این طریق فلسطینیان بزرگترین ضربات را از جوانب مختلف تحمل کرده و میکنند.
از طرف دیگر آقای چومسکی در رابطه با موضوع هسته ای ایران موضعی بظاهر ضد سلاح هسته ای گرفته که باید برچیده شوند. با توجه به مطالبی که در همین نوشتار آمده و نشان داده شده که چنین شعارهائی تنها در جهت منافع بعضی کشورهای دارای بمب اتم و در صدر آنها آمریکا و اسرائیل میباشد مشخص میگردد که جناب آقای چومسکی چگونه هدفمند صحبت میکند و دقیقا در جهت منافع کیست.
اما خوب است برای روشن شدن اذهان و بعضی مسائل همین جا از آقای چومسکی و طرفدارن دمکراسی چند سئوال ساده را نیز پرسید: چرا در آمریکا که بقول شما ( آقای چومسکی) بهترین دمکراسی دنیا و آزادترین کشورهاست؛ دانشگاه مهندسی ام- آی- تی پایگاه و یا محل سخنرانی مخالفان دولت شده است؟ چرا جای مناسبی که درخور و مناسب اینکار باشد درآمریکا، کشوری باین بزرگی وجود ندارد؟ چرا دانشگاه علوم سیاسی و یا انستیتوی خاصی و یا... برای اینکار نیست؟ چرا هر وقت شما که اکنون بعنوان بالاترین منتقد دولت، میخواهید صحبت مهمی بکنید به اینجا میروید؟ چرا آنانکه در رشته های علوم سیاسی ووو تحصیل کرده اند پرچمدار و مخالفان اصلی دولت نیستند، بلکه برعکس در دانشگاههای مربوطه از دولتهای جنایتکار آمریکا و از جنایتهایشان دفاع میشود و استادان این دانشگاهها در خدمت دولت و در جهت جنایات آنها هستند؟ نمونه این افراد " فوکویاما" (استاد اقتصاد سیاسی دانشگاه جان هاپکینز) میباشد که بعنوان یکی از بزرگترین و مطرح ترین استادان دانشگاه در آمریکا وجهان، تئوریسین نومحافظه کاران ( بزرگترین گروه جنایتکاران بین المللی) بوده و هست؛ که در اصل میتوان گفت او تئوریسین جنایت است. یعنی کسی استکه جنایت را از جنبه تئوری تبیین و توجیه کرده؛ بدان جنبه علمی - دانشگاهی ( بعنوان یکی از مجوزها) داده، برای عملی کردن آماده میسازد. وچون امثال او چنین جنایتهائی را تئوریزه میکنند بنابراین طیف دانشگاهی بدلایل مشخص در برابر او تسلیم و در نتیجه مخالفتی جدی از جانب روشنفکران برنمیخیزد.
همین آقای " فوکویاما " در کمال بیشرمی و پرروئی در مصاحبه اش که در سایت بی- بی- سی لندن مورخ دوم ماه آگست سال 2006 آمده میگوید که از طرفداران حمله به عراق بوده ( یعنی از تئوریسین ها و ... حمله بوده) اما حالا مخالف است. از صحبت این جناب فوکویاما متفکر جهانی جنایت، برداشتهای بسیاری میشود که در این مقاله آمده مثلا او از کسانی استکه پس از باصطلاح پی بردن باشتباه خود ابدا در پی اصلاح واقعی خود و نظراتش برنیامده است و تنها به شیوه موذیانه و فریب دهنده خود ادامه میدهد. او از کسانی استکه بطورعلنی بعنوان یک متفکر مزدور در خدمت سرمایه و قدرت است. فوکویاما از جمله سردمداران مافیای قدرت در دانشگاههای علوم انسانی استکه به شستشوی مغزی دانشجویان در راستای جنایتهای ضد انسانی قدرتمندان واقعی کشور میپردازند. دانشجویانی که در سطوح پائین تحصیلات و در حد لیسانس هستند از جنبه عددی بسیار زیاد میباشند و چون با دانشی ناقص بصورت گسترده در جامعه پراکنده میشوند بصورت بلند گوی چنین افرادی ( که برایشان بصورت پیامبری با دانش وسیع در آمده اند) عمل میکنند. این دانش ناقص (علم ابتر) و اشتباه و در خدمت گروهی خاص؛ از بدترین بلایائی است که میتواند برسر یک جامعه وارد آید. آقای چومسکی از بزرگترین مسئولین برای انحراف عظیم فکری در جامعه میباشد. چنین افرادی بزرگترین ضربه زنندگان و خائنین به جامعه و انسانیت هستند. زیرا که فکر بهترین و بدترین چیزهاست و آنها با علم و فکر مردم بازی میکنند. دزد که با چراغ آمد گزیده تر برد کالا. پس بدینترتیب نظرات افرادی مانند فوکویاما است که در جامعه عمل میکند و نه نظراتی که در دانشگاه فنی گفته میشود. زیرا آن تعداد اندک دانشجویانی که در این سخنرانی شرکت میکنند بعد از پایان تحصیلات به کارهای فنی میپردازند که در آنها مباحث سیاسی صورت نمیگیرد. صاحبان کارهای فنی نیز اجازه چنین مباحثی را بدلایل گوناگون در محیط کار نمیدهند زیرا که اولا جو را آشفته کرده و میان همکاران اختلاف ایجاد میکند و از طرفی ممکن است کار را به اعتصاب بکشاند، و اساسا فضای آنجا چیز دیگری است. از همه مهمتر صاحبان اصلی قدرت در کشور خود صاحبان بزرگترین صنایع ووو هستند؛ پس بچه دلیل محل کار را به محلی برای بحث و انتقاد به خودشان تبدیل کنند. پس طرح چنین مسائلی در چنین دانشگاههائی مانند ام- آی- تی ابدا آینده ای ندارد بلکه آینده این مباحث به دانشگاههای علوم انسانی و وابسته است که آنهم در بهترین دمکراسی دنیا!!! و آزادترین کشورها!!! بشکل عجیبی ( آزاد و دمکراتیک) در آمده است.
از طرفی دیگر از این موضوع چنین برداشت میشود که یا آنان درست عمل میکنند و دولت آمریکا جنایتکار نیست و یا اینکه دولت آمریکا جنایتکار ترین و ظالم ترین دولتهای جهان است بطوریکه حتی دردانشگاههایش نیز از علم و مسائل واقعی صحبت نمیشود؛ نیز مدرسان خود فروشی را بکار گرفته که برای اندکی پول، سفید را سیاه و سیاه را سفید نشان میدهند؟
بد نیست اشاره شود؛ ظاهرا حداقل در کشورهای اروپائی ( مثلا سوئد) که بقول آقای چومسکی باندازه آمریکا دمکراتیک و آزاد نیست چنین مسائلی در دانشگاههای مهندسی، پزشکی و کشاورزی و امثالهم مطرح نمیشود و اساسا دانشجویان این دانشگاهها که دروس فنی را برگزیده اند در مجموع علاقه ای به مباحث سیاسی ندارند و اگر چنین مباحثی مطرح شود حتی یک در صد این دانشجویان نیز در آن شرکت نمیکنند. چنین اموری به دانشگاههای مربوطه و یا محافلی که با این امور سروکار دارند سپرده میشود. این مسئله که در دمکراتیک ترین کشور دنیا !!! انستیتوی تکنولوژی ماساچوست محل سخنرانی مخالفان است برای اروپائیان شگفت انگیز و غیر قابل فهم است.
اما چگونه است که آقای چومسکی پرچمدار مخالفان دولت شده است؟ پاسخ روشن است. دولت آمریکا در دست یهودیان صهیونیست میباشد که اکنون مدتی است عوامل خود یا مسیحیان صهیونیست را در صدر حکومت نشانده اند و آقای چومسکی بعنوان یک یهودی با سابقه برجسته صهیونیستی، نقش نبی (و در اصل مهره ای با برنامه های مشخص) را بازی میکند.
دولتهای باصطلاح دمکراتیک بدون مخالف، ظاهری ناقص دارند. پس باید یک منتقد خودی و ظاهری را برای فریب و از جانبی بعنوان سوپاپ اطمینان و نیز برای در کنترل داشتن مخالفت و مخالفین واقعی و اعتراض مردم و بسیاری مزایای دیگر، ساخت.
چگونه است که در بهترین دمکراسی دنیا و آزادترین ها تنها دوحزب سیاسی متعلق به سرمایه داران بسیار بسیار کلان و خاص وجود دارد و سایرین از همه حقوق سیاسی محروم اند؟ چگونه است در کشوری با خصوصیات یاد شده هیچ صدای اعتراض واقعی، قوی و کارآ برعلیه اینهمه فقر و... نیست؟ چگونه است که آقای چومسکی بعنوان یک فرد و نه یک گروه و یا سازمان و یا حزب سیاسی یک تنه تنها سخنگوی مخالف دولت شده است؟ آیا واقعا هیچ مخالف و مخالفت دیگری در آمریکا نیست؟ اگر چنین است و چومسکی یک تنه دارد اینکار را میکند باید نتیجه گرفت که اشکال از اوست و در حالیکه نزدیک به 300 ملیون مردم مملکت از همه چیز راضی هستند، یک صدای اعتراض غلط است و نشانگر اشتباه صاحب صداست. اما اگر غیر از اینست چگونه است که در این کشور تشکلی سیاسی وجود ندارد و صدائی متشکل در نمیآید؟ اما اگر پاسخ اینستکه چنین تشکل یا تشکل هائی وجود دارد؛ باز دمکراسی ایده آل چومسکی و خود او بزیر سئوال میرود، که چرا صدای آنها به جائی نمیرسد و حتی منتشر نمیشود، اما صدای او در همه جا به فروش میرسد و پول به جیب اش سرازیر میکند؟ چرا سایر مخالفین آمریکا و اسرائیل در جهان سانسور و تهدید میشوند، مورد تهاجم فیزیکی قرار میگیرند، ترور و کشته میشوند و یا تحت هزاران نوع فشارهای روحی- روانی قرار میگیرند اما چومسکی آزادانه حتی به اسرائیل این بزرگترین مرکز جنایت و پرورش تروریسم و تروریست سفر میکند و مورد استقبال قرار میگیرد؟ خود من یکی از همین افرادی هستم که بدلیل نوشته هایم که ابدا هم در نشریات غربی چاپ نمیشود مورد آزار و اذیت و... قرار گرفته و حتی مورد تهاجم فیزیکی قرار گرفتم و انگشتانم را شکستند به نشانه اینکه دیگر ننویس؛ و اکنون هم تهدید جانی شده ام. در ضمن توسط سازمان امنیت این کشور باصطلاح آزاد و دمکراتیک ( سوئد) بجای حمایت، پرونده حمله فیزیکی بمن کاملا مسکوت گذاشته شده و از حق یافتن کار مناسب با تحصیلات بالای فنی دانشگاهی ام محروم شده ام؛ در واقع مرا از بسیاری حقوق اولیه زندگی محروم کرده و تحت فشار و یا در واقع شکنجه روحی قرار داده اند. آقای چومسکی که خود صهیونیست بوده و هست مسلما شیوه های آنها را در تمامی موارد خوب میشناسد. اما نقش آنها را در اکثر قریب باتفاق ترورها، مردم آزاریها و جنایات و جنگها در جهان لاپوشانی و مخفی میکند. افرادی همانند من اجازه ورود به آمریکا و اسرائیل ( در مورد خودم، من حتی اجازه سفر به کشور امارات متحده عربی را هم ندارم) را نمییابند و اگر بیابند جرائت مسافرت باین مراکز تولید تروریسم و تروریست و جنگ و... در جهان را ندارند. اما امثال چومسکی را براحتی میپذیرند و مقالات اش را هم چاپ میکنند تا این دلیلی بر دمکراتیک و آزاد بودن اشان باشد.
اما بیائیم به اسرائیل کشوری با آزادیهای الهی!!! ( بقول چومسکی)؛ از این زاویه نگاه کنیم که در آنجا فلسطینیان قتل عام میشوند. حال به این سئوال ساده مختصرا پاسخ دهید: آیا فلسطینیان شهروندان اسرائیل هستند؟ اگرجواب مثبت است پس چرا اسرائیل شهروندان خود را قتل عام میکند این چه قرابتی با فرادمکراسی و فرا آزادی (الهی)!!! اسرائیل( به زعم چومسکی) دارد؟ اگر فلسطینیان شهروند نیستند و ساکنین کشور دیگری بنام فلسطین اند پس چگونه باید تجاوز به کشوری دیگر و کشتن شهروندانش را توجیه کرد، این که یک جنگ نابرابر توپ و پیشرفته ترین هواپیما ها و بمب های هوشمند دربرابر سنگ میشود؟ اینها تنها اندکی از سئوالات و مواردی است که چهره واقعی چومسکی و امثال او را نشان میدهد. این افراد با عناوین فیلسوف و یا منتقد ویا... برای مخدوش کردن افکار جهانیان، در خدمت افرادی خاص هستند. آخرین نکته اینکه: هرچند عامل اصلی بزرگترین و خانه خراب کن ترین جنگها در جهان یهودیان صهیونیست هستند و برای اینکار از دولتهای بظاهر مسیحی استفاده میکنند و این نکات را سیاسیون درجه دوم و سوم هم باید بدانند و آدمی در سطح چومسکی نیز حتما باید بداند؛ اما او هیچگاه نک حمله را متوجه این عامل اصلی نمیکند؛ بلکه با شیوه گفتار و نوشتار ضد آمریکائی تمامی اذهان را در جهت محکومیت آمریکا منحرف میکند و باین ترتیب گمراهی در افکار عمومی جهان ایجاد میکند. این را باید رسالت اصلی آقای چومسکی در فعالیت های سیاسی اش نامید. زیرا یهودیان ( و در قرون اخیر یهودیان صهیونیست) هیچگاه جنایات را برعهده نمیگیرند بلکه با تمام قوا سعی میکنند تا جنایات را بدست دیگران انجام دهند و گناه را نیز بگردن دیگران بیاندازند و خود را مظلوم بنمایانند.
اما جای تاسف است که اینهمه متفکرین جهان در طی اینهمه سالها بسادگی فریب خورده و میخورند.
بررسی و نقد دمکراسی
در جائی دیگر ازسایت بازتاب آمده: " ژیژک در بخشی از مقاله خود، استدلال برخی از لیبرال های غربی را مبنی بر این که؛ سلاح هسته ای در ایران در نهایت در اختیار قدرت های مخالف قرار خواهد گرفت و به این ترتیب مانع از یک انقلاب دمکراتیک خواهد شد، مورد بررسی قرار داده و آن را نیز بی پایه و تناقض آمیز نشان داده است". ژیژک در مقاله خود، دمکراسی و دیکتاتوری را مقولات یا سیستم هائی پذیرفته شده و کاملا معقول در جهان امروزی دانسته و بکار برده است. او سیستمهای جهان را بر این مبنا بررسی کرده و هیچ اعتراضی به اشتباه، انحرافی و مزخرف بودن این ترم ها ندارد. زیرا ظاهرا او نیز همانند سایر هم لقب انش هیچ دانش گسترده ای نداشته بلکه همانند هر آدم عامی این ترم ها را پذیرفته و تکرار میکند و اگر آدم نادانی نیست پس شاید در دسته اول قرار دارد که باید دسته دوم را شستشوی مغزی بدهند. ترم دمکراسی را در عصر حاضر تنها دو دسته استفاده میکنند: 1- آنهائی که قصد دارند با استفاده از این ترم مردم را فریب بدهند. 2- اکثریت وسیع مردم که فریب دسته اول را خورده اند. البته ممکن است دسته سومی را هم در نظر آورد که چندان زیاد و با اهمیت نیستند. کسانیکه بناچار و بدلیل نبود ترمی دیگر و مناسب و برای نشان دادن مسائل نادانسته یا بناچار از این ترم استفاده میکنند.
دمکراسی دومین نکته مورد بررسی مقاله حاضر است که با استفاده از نظرات پایه گذار اولیه و یا تئوریسین اصلی سیستم ها در جهان یعنی افلاطون صورت میگیرد. هر چند ظاهرا پیش از او افراد دیگری نیز چنین نوشته اند. همانند اوریفون که ارسطو در کتاب" سیاست" از او بعنوان نخستین کسی که در باره بهترین شکل حکومت نظر میدهد نام میبرد و نیز اشاره میکند که او در سیاست دست نداشته است. بهرصورت اولین اثری که بطور جامع در اینباره نوشته شده و در دسترس همگان است همان جمهوری افلاطون میباشد که مورد استفاده گسترده قرار گرفته است. گفتار افلاطون دلیلی برای ارسطو شد تا او نیز در کتاب " سیاست" به آن نکات بپردازد. هرچند ارسطو نیز نظر مثبتی به دمکراسی نداشت.
زمانیکه امثال این آقای ژیژک سعی میکند جانب حق را بگیرد و دفاع از حقوق امثال ایران بکند با توجه به بی دانشی و زمینه ها و ریشه های کاملا غلطی که مطرح میکند درعمل ضربه به حق، آزادی و پیشرفت فکری بشر میزند. هیچ مدافع نادانی با دفاعیات احمقانه، قادر به کمک نبوده بلکه همه چیز را خرابتر و بدتر میکند. دشمن دانا بلندت میکند؛ برزمینت میزند نادان دوست!
نتیجه آنکه: پیش از اقدام بهرعملی ( و در اینجا پذیرفتن صحبتهای این باصطلاح فیلسوفان بعنوان مدافع حقوق ایران و یا جهان) باید حتما دشمن و در واقع دشمن اصلی که در موارد بسیار پشت پرده قرار دارد را شناخت. بدون اینکه دشمن را بشناسیم و بخواهیم با ظلم، ستم، استعمار و استثمار و... هر آنچه بد و منفی است، مبارزه کنیم تنها مشت در هوا زده، خود را مسخره و بازیچه قرار داده ایم. اما چگونه باید دشمن را شناخت و این شناسائی کار کیست؟ این مبحثی گسترده است اما در جای جای این مقاله بدان پرداخته شده و سعی گردیده تا حتی الامکان بزرگترین دشمن بشریت را که در وحله اول جهل و نادانی است بشناساند. در این میان عوامل و کسانیکه به آن دامن زده و از نادانی مردم سود میبرند را مشخص کند ( به داستان شیاد و مار توجه شود). متاسفانه با وجود مافیائی که صاحبان اصلی قدرت و منسجم ترین آنها در جهان (یهودیان صهیونیست) درمسیر این کار عظیم و مهم برای بشر براه انداخته اند دستیابی به نیتجه ای صحیح و انسانی در پرده افتاده است و در نتیجه بشریت مسیری را طی میکند که هیچ برنامه ای برای آینده اش در نظر گرفته نشده است و ما مردم همانند گاو گیج حرکت میکنیم بدون اینکه هیچ برنامه و هدفی را در جلوی خود نه دراز مدت و نه حتی کوتاه مدت داشته باشیم.
مبحث دمکراسی
برای اینجانب دقیقا معلوم نیست که برداشت و یا تعبیر و تفسیر آقای ژیژک از دمکراسی چیست؛ اما ظاهرا ایشان از دمکراسی برداشتی معمولی و عامیانه همانند دیگران، بمعنای چند حزبی و آزادیهای ظاهری موجود را دارد و یا ارائه میدهد که در غرب ممکن ولی در ایران غیر ممکن میباشد. پس باید به این موارد و مردم فریبی های مزورانه ای که در پشت این ظواهر بظاهر زیبا خوابیده پراخته شود و بعنوان مثال نشان داد که در این کشورهای باصطلاح دمکراتیک، دولتها کاره ای نیستند و آن دولت و مجلسی که مردم بدانها رای میدهند بر آنها حکومت نمیکنند، بلکه اینها تنها کارمندان سرمایه داران کلان، و بازیگران صاحبان قدرت و ثروت نشسته در پشت پرده اند. اما در کشورهای باصطلاح دیکتاتوری؛ دولتها تصمیم گیرنده اند و اربابی خارج از دولت ندارند؛ لیکن دولتهای باصطلاح دیکتاتوری که در خدمت منافع دیگران بوده و در واقع کشوری وابسته و یا غیر مستقل خوانده میشوند را باید از این یکی جدا دانست. بعضی از مسائلی را که به این بحث مربوط میشود پیشتر نوشته و هیچگاه تمایلی به دوباره نویسی نداشته ام ولی بالاجبار برای بار دوم جهت تکمیل کلام بصورتی بسیار مختصرآورده میشوند. اما اگر این آقای باصطلاح فیلسوف و بسیاری دیگر همانند ایشان به آن نوشته ها دست نیافته اند باید مشکل را در همان سیستم دمکراسی که ایشان آنرا برجسته میدانند بیابند و چنانچه به این یکی نیز دست نیابند باز هم مشکل خودشان و دمکراسی مورد حمایت اشان است. من بدلیل اینکه تیغ سانسور را در سوئد حس کردم، حربه بایکوت را برعلیه اشان بکار گرفتم واکنون حدود 15 سال است که هیچ چیزی را بزبان سوئدی و یا برای انتشار در وسایل ارتباطات جمعی کشوری که اکنون نزدیک 18 سال است در آن ساکن میباشم نمینویسم. زیرا ابدا نوشته های اینچنینی در هیچ جائی درج نخواهد شد و کسی آنرا نخواهد دید. نوشتن این مطالب به انگلیسی هم فایده ای ندارد زیرا آنها نیز تیغ سانسورشان کندتر از سوئدیها نیست.
اما؛ فرض اینکه بخواهیم دمکراسی را در همین تعاریف مسخره و... مورد استفاده غرب، بپذیریم و بررسی کنیم. دراولین نگاه بنظر میرسد که ظاهرا احمق ها، و مردمی که حافظه تاریخی ندارند فراموش کرده اند که تا همین یکدهه پیش کشور آپارتاید آفریقای جنوبی (که بدترین نوع ممکن حکومتی و نگرش به انسان و روابط انسانی و یا باصطلاح نگاه و روابطی دمکراتیک بود) اساسا توسط آمریکا و اسرائیل برسرپا بود و همین کشورهای اروپائی نیزنه تنها ابدا مبارزه جدی با آن نمیکردند بلکه حتی حامی آن بودند و ابدا هم نامی از دمکراسی و انسانیت آورده نمیشد. اما شاید بتوان گفت پس از پیروزی مسلمانان در انقلاب ایران و به رسمیت نشناختن دولت نژاد پرست آفریقای جنوبی از طرف ایران یکی از دلایلی گردید تا آنها نیز با این سیستم به مخالفت برخیزند و بیکباره و در یک چشم بهم زدن آنرا از هم بپاشند که خود عملا نشانگر این بود که آن رژیم را خود این مدعیان دروغین طرفدار حقوق بشر نگهداشته بودند. حال چه شده که بیکباره این کشورها فریاد دمکراسی و آزادی ووو را سر میدهند و میخواهند آنرا به سایر کشورها ارمغان بدهند. بگذارید همینجا و با قاطعیت تمام یک فیلسوف بگویم که؛ چنین کشورهای نوپا و نوکیسه ای (کشورهای غربی و مخصوصا آمریکا) ابدا درکشان از انسان و انسانیت به پای کشورهای با تاریخی همانند کشورهای شرقی نمیرسد و ابدا قابل مقایسه نیستند. اینان همانند آدم های تازه بدوران رسیده هستند که هیچ چیز از رفتار و کردار طبقه جدید نمیدانند و بیشتر ادا در میآورند. هنوز هم کشورهای مستعمره همین اروپای دمکراتیک، بصورتی علنی وجود دارند. بسیاری از تبعیضات، جنگها، جنایات ضد بشری و... که این کشورهای دمکراتیک ( آمریکا، اسرائیل و کشورهای اروپائی) نسبت بسایرین روامیدارند به عیان جلوی چشم نسل ماست که نیازی به ارائه لیست دیده نمیشود. پس اثبات دمکراسی از زاویه روابط این نوع کشورها با سایر کشورها به بن بست میرسد و در واقع برعلیه آنها حکم میکند.
اما ظاهرا با توجه به موارد فوق چنین استدلال میشود که دمکراسی سیستمی داخلی است و ارتباطی با سیاستها و روابط بین الملل و یا جنایتهایی که در کشورهای دیگر انجام میگیرد، ندارد و از همه فراتر اساسا دمکراسی در روابط بین الملل بدین معنی استکه هرچه قدرتمندان میکنند صحیح است و هر چه کشورهای ضعیف میکنند غلط (به گفتار ترازیماخوس که در ابتدای مطلب آمد توجه شود). اما در خصوص دمکراسی بعنوان سیستمی درون جامعه؛ کافی است تنها به چند نکته بطور مختصر بعنوان مشتی نمونه از خروار اشاره بشود: 1- تبعیضات وحشتناک غیر انسانی و در شکلی بسیار آشکار و بدون واهمه و شرم که مثلا در همین آمریکای دمکراتیک، نسبت به شهروندان سیاه پوست صورت میگرفت و هنوز هم پایان نیافته است.
2- در اختیار داشتن تمامی وسایل ارتباطات جمعی توسط سرمایه داران قدرتمند و حاکمان اصلی کشور تا بوسیله آن مردم را شستشوی مغزی بدهند و همان " داستان شیاد و مار" را در عمل پیاده بکنند.
برخلاف تمامی ادعاهای دروغین در این کشورها ابدا آزادی بیان وجود ندارد و تقریبا تمامی اخبار، اطلاعات، نوشته ها و برنامه های ارائه شده در رادیو- تلویزیون و اخیرا اینترنت کنترل شده و برای اهداف خاص قدرتمندان درون حاکمیت است. فیلم ها و برنامه های بسیار مبتذل که نه تنها نباید گفت که ارزشی ندارند بلکه باید گفت که ضد ارزشهای انسانی میباشند را تنها و تنها برای گمراه کردن مردم پخش میکنند. این قسمتی از همان نکته ای است که افلاطون در نوشته اش بدان اشاره داشته که سیستم حکومتی اخلاق و فرهنگ مردم را تغییر میدهد. باید توجه داشت که امر تغییر فرهنگ و اخلاق در جامعه توسط حاکمیت همیشه و در همه حکومتها صدر در صد صورت نمیگیرد بلکه بستگی دارد به میزان و عمق فرهنگ قبلی جامعه و مردم؛ نیز میزان سرمایه گذاری سیستم حاکم و نیز روشی که در پیش میگیرد. در عصر جدید و در جوامع غربی برای تغییر روحیه مردم از کلیه وسایل استفاده میشود و چون در غرب خانواده متلاشی شده و اساس جامعه بر پایه فرد در آمده است بنابراین تغییر انسانهای منفرد بسیار ساده صورت میگیرد. در غرب که فرهنگها ریشه های بسیار عمیق وتاریخ قوی ندارند از قابلیت تاثیر پذیری بسیار بیشتری نسبت به جوامع شرقی برخوردارند این وضعیت در جوامع مختلف غربی نیز متفاوت است. هر جامعه ای از فرهنگ ضعیف تر و عقب افتاده تری برخوردار باشد تاثیر پذیری اش بیشتر و سریعتر خواهد بود. بعنوان مثال اوبرجین ها ( بادمجانها) در استرالیا را میتوان نام برد و یا سیاهانی که از قسمتهای آفریقای مرکزی یا باصطلاح سیاه به غرب میروند. آنها چون از فرهنگ ( بمعنی کاملا وسیع آن که البته یکی از اجزء آن همان دین است) قوی و با پشتوانه ای بهره نمیبرند خیلی سریع تحت تاثیر قرار میگیرند. البته در کنار یک نکته دیگر نیز وجود دارد اینکه این دسته مردم بدلیل ضعف فرهنگی و مالی در خود احساس ضعف نفس شدیدی دارند که برای برطرف کردن آن سعی میکنند بسرعت در جامعه تازه وارد شده حل شوند.
بدین طریق مردم بدون اینکه خود بدانند توسط برنامه های خاصی که حاکمان میخواهند و بدانها ارائه میکنند شکل میگیرند. در غرب که پایه های خانواده متلاشی شده از مردم( در این عصر حاضر) انسانهای ماشینی میسازند که از خود اراده ای نداشته بلکه با یک اعتماد کور و همانند یک ماشین ( وحتی با بالابردن صدای خود مبنی بر اینکه ما آزادی و دمکراسی داریم)؛ ساده انگارانه فریب خورده و درخدمت سیستم قرار میگیرند. این نکته مبحث اساسی در این مقاله بوده است. توجه باین نکته بوضوح عیان مینماید که در اصل تفاوتی میان غرب و جوامع دیگر( برای ساده کردن مثال جمهوری اسلامی ایران در نظر گرفته میشود) وجود ندارد و هرکدام سعی دارند با ترفندهای خاص که بر مبناهای خاصی استوار است به نتیجه برسند. اگر به کل مطلب و نکات و مثالهائی که آورده شده، توجه دقیق بشود مشخص میگردد که در غرب بدلایل گوناگون از جمله توان و قدرت بیش از حد قدرتهای حاکم بر تمامی شئونات زندگی مردم، این فشار و یا اعمال خواست های حاکمان بیشتر از شرق است. اما چون در غرب حاکمیت از یک سیستم و نظم جا افتاده ای برخور دار بوده و در مقابل آن مردم از گسیختگی ریشه ای رنج میبرند؛ در ظاهر فریبنده و کاذب آن، این معادله میان شرق و غرب برعکس مینماید.
برای تکیمل بحث باید توجه را باین نکته نیز جلب کرد که نباید ثروت را با فرهنگ اشتباه گرفت و مثلا اگر افرادی در جائی و یا جوامعی در غرب ثروتمند شده اند و روشی را در زندگی اشان دارند و یا پیاده میکنند؛ روش، رفتار و در مجموع عملکردها و فرهنگ آنجاها را صحیح ترین یا حتی صحیح انگاریم.
3- تبعیض های آشکار و پنهان در جوامع باصطلاح دمکراتیک در سطحی وسیع اعمال میشود. بعنوان مثال قوانین و عملکرد پلیس که ما مردم عادی در جامعه میبینیم تنها برای ماست و آن طبقات عالی و حکمران واقعی در جامعه ابدا در برابر این قوانین و این پلیس های رده پائین قرار نمیگیرند. این قوانین برای ما مردم ضعیف و فقیر است و پلیس ها نیزتنها برای ما مردمان عادی شاخ وشانه میکشند و ابدا اجازه نمییابند تا به نزدیک آن حاکمان و صاحبان اصلی قدرت بروند زیرا بالاترین روسای آنها در میان آنها و بعنوان زیر دستان اشان هستند و دور و بر آنها را گروهی از محافظان خصوصی احاطه کرده اند که در واقع حکم گارد شخصی را با اجازه تیر دارند و هرکسی را هم که بکشند بهر حال خونش گردن صاحبان قدرت را نمیگیرد. بررسی پروندهای کاری و خلافکاریهای اقتصادی آنها نیز در همین رده و سیستم قرار میگیرد.
4- قدرت واقعی و نقش گردانان اصلی در بیرون دولت و مجلس است. آنها کارمندان خود را به مردم معرفی میکنند تا مردم نیز بخیال اینکه دارند در یک جامعه آزاد نمایندگان خود را برمیگزینند به آنها رای بدهند. این همان قسمت اصلی انتقاد به دمکراسی کاذب عصر کنونی است که در سطور دیگر مفصلا بدان پرداخته شده است.
5- کنترل بسیار کامل و پلیسی بر جامعه بطوریکه ابدا اجازه داده نمیشود تا نیروئی سیاسی بر خلاف منافع حاکمان اصلی مملکت ایجاد بشود. کنترل پلیسی بر این جوامع بصورتی استکه هرگونه حرکت و عملکرد مردم کاملا تحت نظارت نامرئی قرار دارد. این کنترلهای نامرئی که بسیار پیشرفته است ابدا با نوع عقب مانده در کشورهای باصطلاح دیکتاتوری قابل مقایسه نیست و البته بهمین دلیل این کشورها خود را دمکراتیک مینامند. ظاهرا باین دلیل استکه از این توان برخوردارند که مردم را بشکل پیشرفته ای فریب بدهند.
6- بسیاری از همین دسته فلاسفه و متفکران معتقدند که آزادی شرط اولیه دمکراسی است. الف - اگر دقت شود که در این کشورها تمامی مطبوعات، رادیو و تلویزیونها، سینما ها، سایت های بزرگ اینترنتی و در اساس تمامی وسایل ارتباطات جمعی و شستشوی مغزی در اختیار بخش خصوصی ( مخصوصا یهودیان صهیونیست) است بسادگی دیده میشود که صاحبان آنها ابدا اجازه نمیدهند تا در نشریات اشان برعلیه خود آنها و هم پیاله ای هایشان گفتاری درج شود. پس این اولین قدم آزادی یا آزادی بیان در آمریکا و کشورهای اروپائی ابدا وجود نخواهد داشت. ب- صاحبان اصلی بزرگترین و ... بانکها در اروپا و آمریکا یهودیان صهیونیست هستند و از آنجا که آنها ابدا این کشورها را وطن خود نمیدانند پس این کشورها از این نظر وابسطه این و آزاد نیستند. ج- بهمین ترتیب در مورد صنایع، تجارت و سایر امور مالی این کشورها آزاد نیستند. د- در امور سیاسی و اداره کشور نیز چنین است. موارد مشخص آن ( دولتهای حاکم) در همین لحظه در اروپا و آمریکا در جلوی دیدگان ماست. در خصوص کنترل بر ارتش و سازمانهای امنیتی نیز بهمین ترتیب است. نتیجه اینکه در این کشورها ( آمریکا و اروپا) هیچ چیز آزاد و ملی و... نیست و در نهایت کشوری که آزاد نیست و خود بنوعی مستعمره (نامرئی ) است و نمیتواند اولین شرط لازم برای دمکراتیک بودن را دارا باشد؛ بهیچ وجه به دمکراسی نخواهد رسید. دمکراسی تنها در کشورهای مستقل قابل پیاده شدن است. تصویری را هم که افلاطون از دمکراسی بعنوان یک سیستم اداره کشور ارائه میدهد تنها برای کشورهای آزاد و مستقل بوده و برای حفظ و تداوم آن نیز میباشد.
البته بسیاری دیگر از اعمال و رفتار صورت میگیرد که اگر قرار باشد تمامی آنها لیست بشود خود یک کتاب جداگانه میشود تازه آنهم ابدا کامل نیست زیرا بسیاری از اعمال و رفتار و شیوههای پلیسی ووو صورت میگیرد که ابدا در جامعه درز پیدا نمیکند و تنها عده ای خاص از آنها اطلاع دارند.
پس بهتر است دولتمردان این کشور ها اول مشکل خود را حل کنند و وضعیت دمکراسی را از جنبه تئوری و عملی در کشور خود مشخص کنند و بعد برای دیگران معلم اخلاق و انسانیت بشوند. بدترین و خطرناکترین چیزها در جهان برای بشریت، شستشوی مغزی انسانها و قالب کردن تفکر ( در اینجا بطور مشخص دمکراسی) غلط و منحرف به مردم است. این حرکتی ضد بشری است که باید با آن قاطعانه مبارزه کرد. دمکراسی مطروحه، آن تفکر و یا دست آویز غلط و خطرناکی است که باید با مبارزه ای قاطع از جانب تمامی نیروها و کشورهائی که با " استعمار سوپر جدید" مبارزه میکنند و نمیخواهند زیربار آن بروند روبرو شود.
اما اکنون پس از جنایاتی که هنوز هم به اتمام نرسانده اند؛ یکباره و یکشبه همه این کشورهائی که ضدبشری ترین اعمال را در جهان انجام میدهند، کاذبانه دمکرات و طرفدارآزادی و حقوق بشر شده اند و چماق آنرا بر سر مردم میکوبند در حالیکه هدفی جز فریب و پیدا کردن توجیه و فریبی برای اهداف استثمارگرانه خود ندارند. مردم ساده دل، ساده لوح و بی اطلاع نیز که حافظه تاریخی اشان تحت تاثیر تبلیغات گسترده از میان میرود؛ بسادگی فریب میخورند. لیکن از این حکایتها درتاریخ بشر بسیار اتفاق افتاده؛ آن افراد یا نیروهائی که خود بدترین جنایتها را میکردند یکباره چهره عوض کرده و آنچنان طلبکارانه برخورد مینمودند که انگار اینها ابدا هیچ ظلمی نکرده و همیشه مظلوم واقع شده و حامی مظلومان بوده اند. این حقه بازیها در جهان سیاست بسیار عادی و سابقه دار است. این شارلاتانهای سیاسی ( و نه سیاستمدارانی برای خدمت به ملت و انسانیت)، در جهان بسیارند. اما اگر مردمان عادی هم نخواهند در این عصر اینترنت ( اگر چه این شیادان سیاسی از اینترنت برای فریب و گمراه کردن مردم و به بازی گرفتن آنها استفاده میکنند) عقل خود را بکار اندازند آنگاه مقداری از گناه نیز برگردن آنهاست. هرچند گناه اصلی بگردن روشنفکران است.
بدین دلایل واضح، صحبت از دمکراسی و بررسی موقعیت اتمی ایران از این زوایا خود انحرافی هدفمند در سیستم فکری مردم آنهم تحت عنوان حمایت از این کشورها و آزادی میباشد که توسط این باصطلاح فلاسفه ایجاد میشود.
ایجاد انحراف فکری بزرگترین جنایتهاست مخصوصا اگر توسط روشنفکران و آگاهانه صورت بگیرد.
بررسی نظرات افلاطون و سیستمهای حکومتی مطروحه او همانند: اریستوکراسی، دموکراسی و... در کتاب جمهوری
مطالعه بعضی متون برای افرادی که در رشته هائی خاص فعالیت دارند الزامی و اجتناب ناپذیر است. در هر رشته ، فن و یا علمی یک سری مسائل اساسی است و باید آنها را حتما فرا گرفت زیرا تا آخر همیشه لازم است. مثلا چها رعمل اصلی در ریاضیات، پایه ای است که همیشه در ریاضی با آن سروکار است. حال هر شخصی در بالاترین مرحله از دانش ریاضی هم که باشد باید چهار عمل اصلی را بداند وگرنه همه کارش به خطاست و اساسا به مراحل بالا و از آن فراتر به هیچ مرحله ای نخواهد رسید. در فلسفه عصر جدید نیز مسائل و یا نکاتی وجود دارد که همانند چهار عمل اصلی است و بدون فراگرفتن آن سراز ترکستان در آورده میشود.
از همان دوران قدیم در یونان زمانیکه بحث از فلسفه میشد انتظار داشتند که فیلسوف علوم زمانه و مخصوصا ریاضی را بداند و آگاه هم بودند که تفاوت و نیز ارتباط میان ریاضی و فلسفه چیست ومورد استفاده ریاضی در فلسفه را میدانستند. در ریاضیات زمانیکه شخصی اصول ابتدائی و چهارعمل اصلی را فرا میگیرد میداند که در کاربرد صحیح به نتیجه صحیح میرسد. لیکن چنانچه در جائی مثلا بجای عمل جمع عمل تفریق انجام شود آنوقت چه اتفاقی میافتد. این عملی است که بندرت اتفاق میافتد اما بسیار پیش آمده؛ و احتمالا حداقل یکبار هم که شده برای هر انسانی پیش آمده که در جائی برای حل مسئله یا موردی این اشتباه را کرده است. در این وضعیت همه چیز به خطا میرود ولی چون در ریاضیات حساب و کتابها بسیار منظم است پس بسادگی این اشتباهات مشخص گردیده و برطرف میشوند. اما در فلسفه و علوم انسانی و اجتماعی مسئله متفاوت است. در اینجا هر کسی میتواند نظری داشته باشد و چیزی را مبنای خود قرار دهد. هرچند در فلسفه نیز میتوان تا حدودی صحیح را از ناصحیح مشخص کرد لیکن کاری مشکل و بحث انگیز است و مسائل خاص و زیادی را در بر میگیرد که ذکر تمامی این نکات خود نیازمند بحث مفصلی میباشد که از حوصله این مقاله خارج است. با تمام این تفاصیل اما، در فلسفه نکاتی است که باید فرا گرفت و آنها را بعنوان درس های اولیه یا چهار عمل اصلی فلسفه پذیرفت.
علیرغم گستردگی جهان و فلسفه؛ از چین که فلسفه ای بسیار غنی و بسیار جالب توجه دارد تا هند ، ایران، یونان و تا مصر و... و علیرغم اینکه نظر شخصی ام اینستکه فلسفه شرق غنی تر از یونان میباشد( در اساس یونانیان بعنوان شاخه ای از آریائیان که به قسمتهای غربی تر آمدند بسیاری از عقاید، افسانه ها، اسطوره ها و... را باخود آوردند، در جای دیگری تعدادی از این تشابه ها نشان داده خواهد شد) لیکن در نوشته های افلاطون و ارسطو مطالبی مطرح گردیده که از جنبه های بسیار خواندن آنها را برای هر کسی که میخواهد فلسفه را فرابگیرد الزامی میکند. مسلما تمامی چهارعمل اصلی فلسفه را تنها درفراگیری فلسفه یونان ندانسته؛ بلکه فراگیری و یا دانستن و درک عمیق و ریشه ای فلسفه های یونان، مصر و شرق را تمامی چهار عمل اصلی میدانم. اما در فلسفه یونان نکاتی هست که در سایر فلسفه ها نیامده و همچنین بعضی نکات از زاویه ای دیگر و شاید زیباتر مطرح شده باشند. نباید فراموش کرد که سایر فلسفه ها نیز بنوبه خود نکاتی را بهتر، زیباتر و یا کاملتر مطرح کرده اند و شاید هرکدام نکاتی را مطرح کرده باشند که سایر حتی بدان نظری هم نیانداخته باشند. در میان تمامی این نکات و فلسفه ها فراگیری مبحث 5 نوع سیستم های حکومتی؛ آریستوکراسی، دمکراسی ووو از اهمیت خاص برخوردار است مخصوصا برای آنانکه خود را بعنوان فیلسوفان سیاسی مطرح و در این راه قلم میزنند. بدون دانستن و درک عمیق این 5 سیستم نمیتوان درکی از فلسفه سیاسی داشت. بدون دانستن ( بمعنی واقعی کلمه) این سیستم ها باید گفت که چهار عمل اصلی در فلسفه فراگرفته نشده است. لازم به ذکر است؛ علیرغم اینکه با دادن عنوان فیلسوف به تمامی این افراد که در جهان بعنوان شناخته ترین فیلسوفان شناخته میشوند؛ مخالف هستم و در این راستا با تقسیم بندی غلط تر از آن، یعنی دسته بندی کردن فیلسوفان به سیاسی، تاریخی و... مخالف؛ اما بالاجبار با استفاده از همین تقسیم بندی، اشتباهات آنان در رابطه با مسئله دمکراسی را بررسی کرده و با آن برخورد میشود.
بهمین دلیل در رابطه با موضوع فلسفه و فیلسوف بودن و مخصوصا سیاست و سیاسیونی که در باره مسائل سیاسی جهانی قلم میزند؛ باید موکدا گفت که اصول اولیه و چهار عمل اصلی که اشاره شد؛ در فلسفه و فلسفه سیاسی و سیاست هم وجود دارد و یکی از قسمتهای مهم آن کتاب جمهوری و یا دولت نوشته افلاطون است که هر کسی که پا در این خطه میگذارد باید آنرا بخواند و بدرستی فرا بگیرد؛ خصوصا اینکه اروپائی باشد و گرنه ضعف آنها دوبرابر است. اما چرا خصوصا اروپائیان جواب بسیار ساده است: اروپائیان اذعان دارند که در تمامی مسائل سیاسی، فرهنگی و... مدیون یونان هستند. پس یک فیلسوف سیاسی غربی باید این کتاب را که بقول خودشان اساس تعلیمات سیاسی غرب از آن گرفته شده همانند دودوتا چهارتا بداند. باید اشاره کرد؛ حتی آنچه که به مارکس و دانش گسترده او نسبت میدهند تا یهودیان از او هم پیامبر ونبی دیگری بسازند که در دین آنها بسیار است ( بقول مسلمانان 124000 پیغمبر، ولی یهودیان هنوز هم معتقدند که آخرین پیامبر نیامده و این سلسله برای آنها ادامه دارد)؛ از مارکس نیست. هر چند گروهی تا همعصران مارکس پیش میروند و این نظرات را به هگل و دیگر معاصرانش نسبت میدهند اما اگر نگوئیم تمامی این نظرات و بدین شکل اما با قاطعیت باید گفت که اساس این نظرات مانند دیالکتیک، شدن و... در کتاب جمهوری افلاطون بوضوح و زیبائی تمام مورد بحث قرار گرفته است. ( موضوع پیامبران یهودی را در مقاله دیگری نوشته و نشان داده ام که امثال مارکس، لنین، نوام چومسکی و... برای آنان هنوز همان دنباله داستان پیامبران است). بنابراین اگر جوامع غرب مدعی اند سیستم هایشان را بر پایه نظرات یونانیان گذاشتند پس کسانی هم که ادعای فیلسوف بودن میکنند باید این قسمت مهم از چهارعمل اصلی در فلسفه را عمیقا بدانند.
افلاطون و طرح پنج نوع سیستم حکومتی
در جمهوری افلاطون، کتاب چهارم پس از مباحث زیاد نهایتا به بحث وضع روحی افراد میرسند که از جانب افلاطون این حالت در رابطه با سیستم حکومتها مطرح میشود و در همین جاست که پنج نوع حکومت مطرح میشود. افلاطون معتقد است نوع سیستم حکومتی بر روحیه افراد تاثیر میگذارد و آنرا شکل میدهد. او در ابتدا به حکومت پادشاهی میپردازد و آنرا برترین ها میداند. در آخرین سطور کتاب چهارم و در قسمت 445 چنین آمده:
" گفتم: از این مقام بلند که بحثمان ما را رسانده است مینگریم، قابلیت انسانی را جز به یک صورت نمیبینیم. حال آنکه بدی به صور گوناگون نمایان است. از آن میان چهار صورت در خور توجهی بیشترند. گفت: مقصودت چیست؟ گفتم: به همان تعداد که انواع متمایز حکومت وجود دارد، به همان تعداد نیز انواع وضع روحی هست. پرسید: از هر یک چند نوع وجود دارد؟ گفتم: پنج نوع حکومت هست و پنج نوع روح. گفت: آن انواع کدام اند؟ گفتم: نخستین نوع حکومت، همان است که در ضمن بحث خود تشریح کردیم. این نوع دو نام دارد: اگر فردی ممتاز بر دیگران حکومت کند، آن حکومت را حکومت سلطنتی می نامند و اگر زمام حکومت در دست چند تن باشد نام حکومت اشرافی ( آریستوکراسی) به آن میدهند. گفت: درست است. گفتم: آن دو در حقیقت یک نوع است. زیرا خواه زمام حکومت به دست یک تن باشد و خواه چند تن، زمامداران جامعه اگر به روشی که توضیح داده ایم تربیت شده باشند، تغییری در اساس جامعه نخواهند داد. گفت: جز این انتظاری از آنان نداریم."
در اینجا کتاب چهارم تمام میشود و کتاب پنجم آغاز میشود اما از آنجائیکه از قسمت 445 بیکباره به قسمت 449 میپرد و قسمتهای 446-447-448 در این میان خالی است جای بعضی سئولات باقی میماند که در دنباله بحث چه نکات دیگری مطرح شده و تا چه حد روشن میکند که این نوع پادشاهی با نوع پادشاهی موجود در ایران آنزمان که بارها افلاطون در کتاب اش از آن به نیکی یاد کرده، رابطه دارد. اما از آنجائیکه در ابتدا اشاره میکند " نخستین حکومت، همان است که در ضمن بحث خود تشریح کرده ایم" ؛ این شک تقویت میشود که این پادشاهی با پادشاهی موجود در ایران نزدیک است. البته اگر توجه شود که در شهر دولتهای کوچک یونان (هیلاس) آنزمان حکومت سلطنتی وجود نداشت و این نوع حکومت در همسایه قدرتمند او یعنی ایران بصورتی بسیار متشکل و سازماندهی شده بوده پس میتوان پذیرفت که هر جا صحبت از حکومت پادشاهی شده توجه و اشاره به ایران است. ذکر این نکته ضروری استکه ارسطو در بررسی های خود پادشاهی را در محدوده یونان تفسیر و توجیه میکند که احتمالا نگاهی به حدود مقدونیه و یا آن کشور دارد. در مجموع و علیرغم گم شدن قسمتهای نامبرده ، کتاب پنجم ادامه همان صحبت پایانی کتاب چهارم است.
" گفتم: آن نوع حکومت و آن قانون اساسی در نظر من خوب است. همچنین است وضع روحی مردمانی که در زیر فرمان چنان حکومتی زندگی میکنند. انواع دیگر حکومت و وضع روحی کسانی که تحت فرمان آنها بسر میبرند، به عقیده من بد است. آن انواع نخستین در نظر من یگانه نوع درست است، در حالی که چهار نوع دیگر نادرست و ناقص اند. پرسید: آن چهار نوع کدامند؟ "
در این مرحله که افلاطون خود را آماده پاسخگوئی میکند گروهی این بحث را به آینده موکول کرده و از او میخواهند تا در باره اشتراک زنان و کودکان و وضعیت زنان در جامعه آرمانی خود، نیز وضعیت خانواده ووو توضیح دهد. دراین مقاله بجهت کوتاه کردن کلام نظرات افلاطون در موارد فوق آورده نمیشود. این نظرات همانهائی هستند که توسط مارکسیستها با جدیت تبلیغ میشد و میشود و سوسیالیستها نیز بدانها معتقدند. در نقد جوامع باصطلاح دمکراتیک با آنها برخورد انتقادی میشود. اما در همین پاراگراف بالا دقیقا مشخص میشود که چگونه افلاطون باصراحت تمام اعلام میکند که حکومت پادشاهی ( حکومت یکنفر یا یک گروه اندک و خاص) را برتر از سایر حکومتها و ازجمله حکومت دمکراسی ( که در سطور آینده توضیح داده خواهد شد) میداند.
ادامه بحث مورد نظر ما در جمهوری، کتاب هشتم (ص 1192) قسمت 557 آمده است.
" گفتم: اگر در این جنگ تنگدستان پیروز شوند گروهی از توانگران را میکشند و گروهی دیگر را از کشور میرانند. آنگاه میان خود از حیث حق شرکت در حکومت و رسیدن به مقامهای دولتی مساوات برقرار میسازند و زمامداران را به قرعه برمیگزینند. بدین ترتیب حکومت دمکراسی پدید میآید. گفت: خوب گفتی. دمکراسی بدین سان پیدا میشود منتها این کار گاه به زور اسلحه صورت میگیرد و گاه بدان جهت که زمامداران پیشین از ترس میدان را خالی میکنند. گفتم: اکنون نخست باید ببینیم در چنین جامعه ای مردم چگونه زندگی میکنند و صفات مشخصه حکومت دمکراسی کدام است، تا بتوانیم وضع روحی فردی را هم که با این حکومت سازگار است مجسم کنیم. گفت: درست است. گفتم: نخستین خاصیت دموکراسی این است که در لوای آن همه مردم آزادند. دولت آزادی عمل و آزادی گفتار را برای همه تامین میکند و هرکس حق دارد هر چه میخواهد بکند. چنین نیست؟ گفت: لااقل چنین می گویند. گفتم: در کشوری که آزادی کامل برقرار باشد بدیهی استکه هر کس زندگی خصوصی خود را به میل و سلیفه خود سامان میدهد. گفت: روشن است. گفتم: بنابراین در آنجا سلیقه های گوناگون نمایان می گردد. گفت: این نیز روشن است. گفتم: پس معلوم میشود دموکراسی زیباترین حکومتهاست زیرا چون جامعه ای رنگارنگ و پر نقش و نگار همه صفات و خصائص انسانی در آن نمایان است. از این رو بیشتر مردم که از نظر شعور چون زنان و کودکانند از این منظره رنگارنگ و دلربا لذت میبرند و آن را به راستی زیباترین حکومتها میدانند. (نکته: در اینجا چرا به زنان و کودکان اشاره کرده آیا این زیبائی را ظاهری و فریب میداند که در سطور آینده به آن اشاره خواهد کرد. آیا مقصودش آنستکه اینها زیبائیهائی ساده و سطحی اند که تنها زنان و کودکان فریب آنرا میخورند و بدینسان زنان را در ردیف کودکان ساده و ظاهر بین میداند. اگر چنین است تضادی میان این حرف و آنجائی که راجع به نقش زنان درجامعه صحبت میکند پیدا میشود) گفت: راست است. گفتم: دومین صفت خاص دمکراسی این است که اگر کسی در جست و جوی هر نوعی از انواع حکومت برآید مطلوب خود را به آسانی میتواند در آن بیابد. پرسید: مقصودت چیست؟ گفتم: چون در آنجا همه مردم در هر کار آزادی مطلق دارند، همه انواع حکومت در آن جمع است. از این رو اگر کسی بخواهد مانند من و تو جامعه ای نو تاسیس کند، کافی است به کشوری که زیر لوای دموکراسی اداره میشود سری بزند، و در آنجا چنانکه گوئی به انباری از کالاهای گوناگون در آمده، نوع حکومتی را که با سلیقه اش سازگار است بگزیند و با خود به خانه ببرد. گفت: راست میگوئی، یافتن نمونه های گوناگون در آنجا دشوار نیست. گفتم: سومین خاصیت دموکراسی، لگام گسیختگی مطلق است. چه در چنین کشوری از یک سو هیچ کس مجبور نیست وظیفه ای سیاسی بعهده بگیرد هر چند در آن کار استادتر از همه باشد. از سوی دیگر نه کسی مجبور است به حکم دیگران گردن نهد اگر آن حکم مطابق میلش نباشد، و نه فردی موظف است وقتی که دیگران به میدان جنگ میروند او نیز برود، یا اگر دیگران قرار داد صلحی بستند خود را پای بند آن بداند. همچنین اگر قانون کسی را از تصدی مقامی دولتی یا قضائی منع کند آن کس مجبور نیست حکم قانون را بپذیرد بلکه اگر خواست متصدی مقامی شود یا در دادگاهی به قضاوت بنشیند هیچ عاملی نمیتواند او را باز دارد. این زندگی از حیث خوشی آنی بهترین زندگیهاست، نیست؟ گفت: از این نظر که خوشی آنی را تامین میکند، بسیار خوب است. گفتم: خصوصا اغماض و بزرگ منشی این حکومت نسبت به کسانی که مطابق قانون محکوم به کیفر شده اند ستودنی است! مگر ندیده ای در این گونه کشورها کسانی که به اعدام یا تبعید محکوم شده اند از کیفرمصون میمانند و چنانکه گوئی مردمان دیگر چشم و هوش ندارند، مانند قهرمانی در وسط شهر و در میان مردم آزادانه میگردند؟ گفت: چرا، از این قماش فراوان دیده ام. گفتم: واپسین صفتی که خاص دموکراسی است آزادمنشی آن در آموزش و پرورش جوانان و حقیر شمردن اصلی است که ما، هنگامی که جامعه خود را بنیان می نهادیم، مهمترین اصول نامیدیم. اگر به یادت باشد گفتیم هیچ جوانی، جز آنکه طبیعتا استعدادی خارق آلعاده برای توجه به خوبی و زیبائی دارد، ممکن نیست مردی قابل و کامل بارآید اگر از کودکی و حتی در حین بازی با چیزهائی سروکار پیدا نکند که روحش را بیدار و توجهش را به سوی زیبائی و خوبی معطوف سازند. حکومت دموکراسی با غروری بینهایت همه آن اصول را زیر پا میگذارد و اعتنائی ندارد به اینکه نامزدهای زمامداری از چگونه تربیتی برخوردار شده و دارای کدام شغل و حرفه بوده اند. بلکه کافی است ادعا کنند دوستدار ملت اند. گفت: آری، به راستی بیش از اندازه آزادمنش است. گفتم: خصائص دموکراسی از همین قبیل است که شنیدی: حکومتی است دلپذیر و بی بندوبار و رنگارنگ، که مساوات را هم میان آنان که مساوی هستند برقرار میکند و هم میان آنان که مساوی نیستند. گفت: وصفی که بیان کردی از هر حیث مطابق واقع است. گفتم: پس اکنون، چنانکه قرار گذاشته ایم، باید خود را آماده بسازیم و خصائص روحی فردی را هم که همانند این حکومت است بسازیم و خصائص روحی او را بیان کنیم. آیا بهتر نیست در این مورد نیز همان روش را که در تشریح حکومت پیش گرفتیم بکار بندیم و نخست چگونگی پیدایش آن فرد را توضیح دهیم؟ گفت: بی گمان. گفتم: پیدایش او بدین .........
در این مرحله افلاطون توضیحاتی میدهد تا اینکه به نکات منفی در دمکراسی میرسد
گفتم: این جنگ درونی گاه بدین گونه پایان می یابد که لشکر میل ها و هوسهای دموکرات در برابر میلهای الیگارشی تسلیم میشوند و به زانو در می آیند: شرم در درون آن جوان سر بر میدارد و پاره ای از میلهای دموکراتیک را از پای در می آورد و پاره ای دیگر را تبعید میکند و نظم پیشین را دوباره برقرار میسازد. گفت: آری، بعضی اوقات چنین است. گفتم: ولی گاه میلهائی که با هوسهای تبعید شده همرنگ و همنوع اند دوباره جان میگیرند و چون پدر در تربیت پسر کوتاهی میورزد، انبوه تر و نیرومندتر میگردند و پسر را به سوی همنشینان پیشین میکشانند و خود در نهان با آرزوهای همنشینان می آمیزند و هوسها و آرزوهائی تازه تولید میکنند. گفت: تردید نیست. گفتم: و چون می بینند که روح جوان سلاحی معنوی ندارد و از هرگونه کار علمی دور مانده، و هیچ اصل و اعتقادی که بر پایه دانش مستقر باشد پشت و پناه او نیست، از این گونه اصول و معتقدات که بهترین پاسداران ارواح محبوبان خدا هستند، یکی نیست که به یاری او بشتابد، دژ اصلی روح او را به یک حمله میگیرند. گفت: درست است. گفتم: آنگاه از آن دژ اصول ناصواب که باب روزند، و عقاید نادرست و بی اساس، برسر او میتازند و بر تمام وجودش مستولی میگردند. گفت: راست است. گفتم: بدین ترتیب او دوباره به جرگه کسانی که با چشیدن میوه فراموشی، همه چیز حتی وطن خود را از یاد برده اند روی می آورد و آشکارا در میان آنان زندگی میکند. چون خویشانش در صدد برمیآیند که نیروی تقویتی به یاری میلهای اولیگارشی بفرستند، اصول و معتقدات باب روز که در قلعه روح او مکان گزیده اند دروازه های قلعه را به روی آنها می بندند . حتی فرستادگانی را که بصورت پند و اندرز سالخوردگان میآیند به خود راه نمیدهند بلکه در جنگ پایداری می ورزند و سرانجام پیروز میگردند. شرم را ساده لوحی و ابلهی و تبعید میکنند. خویشتن داری را سستی و بی کفایتی نام میدهند و از خود میرانند. صرفه جوئی و اعتدال را فرومایگی و کوچک منشی میشمارند و به یاری میلها و هوسهای زیان بخش از کشور روح بیرون میکنند. گفت: راست میگوئی. گفتم: پس از آنکه از این کار فارق شدند و روحی را که به تصرف در آورده اند از همه آن صفات خالی ساختند، خودخواهی و بی بندوباری و زیاده روی و بی شرمی را که به جامه های فاخر و تاج گل آراسته اند با گروهی از پیروان و هواخواهان در آن وارد میکنند و سرودهائی در ستایش آنها می خوانند و نام هائی افتخار آمیز به آنها میدهند: خود خواهی را بلند همتی مینامند، بی بندو باری را آزادی خطاب میکنند، زیاده روی را بزرگ منشی نام مینهند و بی شرمی را مردانگی میخوانند. بدین سان جوانی که تا آن روز با صرفه جوئی و خویشتن داری ببار آمده و به تسکین میلهای ضروری قناعت ورزیده بود در خدمت هوسها و میلهای غیر ضروری در میآید. گفت: چگونگی این تحول را خوب تشریح کردی. گفتم: و از آن پس برای تسکین هیچ یک از میلهای ضروری و غیر ضروری از صرف پول و وقت مضایقه نمیکند. ووو و در چند سطر بعد اضافه میکند " گفتم: اگر کسی به او بگوید که منشا بعضی لذتها میلهای خوب و مفیدند و منشا بعضی دیگر میلهای بد و مضر، پس میلهائی را که از نوع نخستین اند باید پرورش داد و میلهای نوع دوم را باید سرکوب کرد و تحت مراقبت نگاه داشت، به این سخن وقعی نمی نهد و دروازه قلعه را به روی آن میبندد و براین ادعا میماند که همه میلها برابرند و همه را باید یکسان راضی کرد. گفت: اگر حال او چنان باشد که تشریح کردی بی گمان چنین ادعا خواهد کرد. گفتم: بنابراین هرروزی را در خدمت هوسی که برحسب اتفاق همان روز سربرداشته است میگذراند: روزی به باده خواری مینشیند و گوش به نوای نی میدهد، روزی دیگر جز آب نمینوشد و از خوردن میپرهیزد تا لاغر شود. گاه به ورزش روی میآورد و گاهی دیگر دست به هیچ کاری نمیزند وهمه امور خود را مهمل میگذارد. گاه هم چنان وانمود میکند که گوئی با دانش و فلسفه سروکارپیدا کرده است. بیشتر اوقات به سیاست دلبستگی نشان میدهد و در مجامع سیاسی بر کرسی خطابه می جهد و هر چه بر حسب تصادف به ذهنش برسد بزبان میآورد. گاه به شهرت و افتخار مردان جنگی حسد می ورزد و در صدد آموختن فنون جنگ برمیآید و گاه به ثروت بازرگانان رشک میبرد و روی به مال اندوزی میآورد. خلاصه نه در درونش نظمی حکمفرماست و نه زندگیش تابع ضرورتی است. زندگی زیبا و آزاد در نظر او همین است که بیان کردم و از این رو تا پایان عمر به همین شیوه روزگار میگذراند. گفت: آری، اینست زندگی مردی که شیفته آزادی و برابری است! گفتم: گمان میکنم بدین ترتیب روشن کردیم که او دارای صفات و سجایای متعدد و گوناگون است، و از این نظر درست همانند حکومتی است که با روحیه اش سازگاری دارد. همه انواع حکومتها و روشهای گوناگون زندگی را در زندگی او به آسانی میتوان یافت و بدین جهت بیشتر مردان و زنان میکوشند تا از زندگی دلپذیر و رنگارنگ او تقلید کنند. گفت: درست است. گفتم: پس آیا حق داریم او را در برابر حکومت دموکراسی قرار دهیم و بگوئیم فردی که با چنان حکومتی تجانس دارد چنین است؟ گفت: آری. گفتم: اکنون هنگام آن رسیده است که باشکوه ترین حکومت و زیباترین نوع آدمی، یعنی حکومت استبدادی و فرد مستبد را ، از نزدیک بنگریم. گفت: درست است. گفتم: بسیار خوب، دوست من صفت مشخصه استبداد کدام است؟ تردید نیست که این نوع حکومت بر اثر تحول دموکراسی پدیدار میشود. گفت: نه، تردید نیست. گفتم: پدید آمدن استبداد از دموکراسی، درست مانند پیدایش دموکراسی از الیگارشی نیست؟ گفت: چگونه؟ گفتم: مگر در الیگارشی ثروت برتر از همه چیز شمرده نمی شد؟ و مگر همین امر علت پیدایش الیگارشی نبود؟ گفت: چرا. گفتم: مایه تباهی الیگارشی این نبود که اندوختن ثروت را از حد گذراند و همه چیز را فدای ثروت کرد؟ گفت: راست است. گفتم: دموکراسی هم به سبب افراط در همان چیزی که در نظرش برتر از همه است به نابودی میگراید. پرسید: آن چیز کدام است؟ گفتم: آزادی! در جامعه ای که دارای حکومت دموکراسی است مردمان آزادی را والاترین ارزشها میشمارند و میگویند یگانه جامعه ای که مردان آزاد میتوانند در آن زندگی کنند همین جامعه است. گفت: آری، این سخن را بارها شنیده ام. گفتم: نکته ای که اندکی پیش خواستم بیان کنم این بود که افراط در آزادی سبب میشود که دموکراسی دگرگون گردد و به فرمانروائی مستبد احتیاج پیدا کند. گفت: این احتیاج چگونه پیدا میشود؟ گفتم: اگر در جامعه ای دموکرات که تشنه آزادی است ساقیانی ناشایسته پیدا شوند و از آزادی ناب چندان به او بنوشانند که مست شود، چنان جامعه ای هر حکمرانی را که در برابر همه هوسهای آن سر تسلیم فرود نیاورد به داشتن افکار الیگارشی متهم میسازد و به کیفر میرساند. گفت: راست است. گفتم: این جامعه کسانی را که از دستور حکمرانان پیروی کنند برده صفت و فرومایه نام می دهد، و حکمرانانی را که در برابر مردم چون زیردستان رفتار کنند و زیردستانی را که رفتار حکمرانان پیش گیرند، می ستایند ووسایل پیشرفت آنان را چه در زندگی خصوصی و چه در زندگی سیاسی فراهم می آورند. آیا چنین وضعی ایجاب نمیکند که در جامعه همه چیز فدای آزادی شود؟ گفت: بدیهی است. گفتم: دوست گرامی این افراط در آزادی در خانه ها نیز راه می یابد و حتی جانوران نیز به فرمان کسی سر نمی نهند. پرسید: مثلا چگونه؟ گفتم: پدر عادت میکند به اینکه از حیث حقوق با پسران خود برابر شمرده شود و از آنان بترسد، و پسران برای اینکه از آزادی کامل بر خوردار شوند در خانه نقش پدر بازی می کنند، نه ترسی از پدر و مادر و نه شرمی. بیگانگان خود را با شهروندان برابر می شمارند و شهروندان بیگانگان را با خود برابر می دانند. گفت: بدیهی است. گفتم: جلوه های آزادی بدینجا پایان نمییابد بلکه عواقب ناچیز دیگری هم ببار می آورد: استاد از شاگرد می ترسد و در برابر او چاپلوسی می آغازد، و شاگرد مربی و استاد خود را به دیده حقارت می نگرد. جوانان نقش سالخوردگان را بعهده میگیرند و در گفتار و کردار با آنان به رقابت بر میخیزند. سالخوردگان نیز در میان جوانان نورسیده می نشینند و برای خوش آمد آ |